بودن زنا را پيش كشيده باشند و اگر مطلق جهل تأثيرى در معافكردن شخص از حد داشت ، بدون ترديد بايستى آن را هم ياد كرد .
و تازه عذر جهل به حكم هم در جايى كه پذيرفته باشد ، بايد به ادعاى خود جاهل مستند گردد ، نه به استنباط از حالت چهره و رنگ و رخسار و گشادهرويى او در هنگام اقرار كه خليفه پنداشته و بر خلاف ظاهر كلمات فقهاى ياد شده است با توجه به اين همه علتهاى ياد شده بود كه هيچيك از حاضران ، آن را گشادهرويى او را دليل امرى نگرفتند و سرور ما امير مؤمنان و عبد الرحمن او را سزاوار مؤاخذه دانستند و گفتند : حدّ بر او واجب شده ، امّا عمر كه به عثمان گفت : « راست گفتى . . . » ، از نهادن اين جمله در كنار عملش كه زنگ را تازيانه زد و تبعيد كرد ، درمىيابيم كه با آن سخن ، عثمان را ريشخند كرده و اگر براستى سخن او را تصديق كرده بود ، وى را تازيانه نمىزد ، ولى چنان كه در جلد ششم گذشت تازيانهاش زد ، چون وى مستحق رجم بود .
26 - خليفه صدقه رسول خدا را مىخرد
طبرانى در اوسط از طريق سعيد بن مسيب آورده است كه عثمان دربانى داشت كه براى نمازها پيشاپيش او به راه مىافتاد ، پس روزى بيرون شده و نماز بگذارد ، و دربان نيز پيشاپيش او بود . سپس بيامد و دربان كنارى بنشست و او خود ردايش را پيچيد و زير سر گذاشت و پهلو بر زمين و تازيانه را جلوى خود نهاد و على با ازار و ردايى ، عصا به دست روى آورد و چون دربان از دور او را ديد گفت : اينك على مىآيد . پس عثمان بنشست و رداى خويش را بر خود پيچيد و على آمد تا بر سر وى بايستاد و گفت : آب و ملك فلان خاندان را خريدى با اينكه وقف پيغمبر در آب آن حقى دارى و من دانستم كه آن را جز تو كسى نخرد . پس عثمان برخاست و ميان آن دو ، سخنانى درگرفت تا آنجا كه سخن از خدا به ميان آمد و عبّاس بيامد و پادرميانى كرد و عثمان براى على تازيانه بلند كرد و على براى عثمان عصا بلند كرد و عبّاس شروع كرد به آرامكردن آن دو و به على مىگفت : امير المؤمنين ! و به عثمان مىگفت : پسر عموى توست ! و به همينگونه بود تا آرام شدند و