تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
و علماى ايشان همداستان‌اند . پس چنان نيست كه ابن كثير ياد كرده به استناد همين روايت ، ابن عبّاس را در اين مسأله مخالف ساير فقها قلمداد كرده « 1 » ، چنانچه طبرى و ابن رشد و بسيارى ديگر از فقيهان و پيشوايان حديث و رجال تفسير نيز همين سخنى را مىگويند كه علتى ندارد جز اشتباه در فهم معناى كلام ابن عبّاس . « 2 »

25 - فتواى خليفه دربارهء زن معترف به زنا

يحيى بن حاطب گفت : حاطب اندكى قبل از وفات ، كسانى از بردگانش را كه نماز گزارده و روزه گرفته بودند ، آزاد كرد و يك كنيز زنگى داشت كه نماز گزارده و روزه گرفته بود و زبان سرش نمىشد و سخن را درنمىيافت و بيوه بود تا اينكه دانستند حامله شده است . پس به نزد عمر شدند و جريان را به دو گفتند . عمر به مرد گزارشگر گفت : تو هيچ وقت خبر خوشى نمىآورى و اين سخن او را نگران ساخت . پس عمر در پى كنيز فرستاد تا بيامد . آنگاه از وى پرسيد : آيا تو حامله شده‌اى ؟ گفت : آرى ، از مرغوش ، در برابر دو درهم . عمر وقتى ديد كه وى اين قضيه را با گشاده‌رويى تعرف مىكند و آن را مخفى نمىنمايد ، چون به عبد الرحمن بن عوف و عثمان و على برخورد ، به ايشان گفت : بگوييد با اين كنيز چه كنم ؟ عثمان كه نشسته بود ، دراز كشيد ، و على و عبد الرحمن گفتند : بايد بر او حدّ زد . عمر گفت : عثمان تو بگو چه كنم ؟ گفت : دو برادرت گفتند . گفت : تو بگو . گفت : به عقيدهء من گشاده‌رويى از اين به هنگام نقل قضيه ، مىرساند كه گويا او آن را نمىداند و حدّ نيز تنها بر كسى واجب است كه آن را بداند . گفت : راست گفتى ، راست گفتى ، سوگند به آنكه جانم در دست اوست ، حدّ تنها بر كسى واجب است كه آن را بداند . پس عمر آن كنيز را صد تازيانه بزد و يك سال تبعيدش كرد . امينى گويد : اين حديث را قبلا آورديم « 3 » ، و در آنجا پيرامون فتواى خليفهء دوم سخن
هامش
( 1 ) . تفسير ابن كثير : 1 / 459 . ( 2 ) . تفسير طبرى : 4 / 188 ؛ البداية و النهاية ، ابن رشد : 2 / 327 . ( 3 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 6 / 174 .