مىشد مرا اندوهگين مىساخت . يكبار من خطايى كردم و به او گفتم : در برابر دادن هر چه دارم خود را به طلاق خلع از همسرى تو آزاد كردم . او گفت : پذيرفتم . من نيز چنان كردم و ابن معاذ بن عفراء دعوى را به نزد عثمان برد و او اين طلاق را درست دانست و به وى دستور داد كه هرچه دارم - از رشتهاى كه دور موهايم را با آن محكم مىكنم و جز آن همه را بگيرد - يا گفت : به جز رشتهاى كه دور موهايم را با آن محكم مىكنم .
و در عبارتى از نافع آمده است كه : او دختر برادرش را به همسرى مردى درآورد و آن مرد وى را با طلاق خلع آزاد كرد . اين قضيه را براى عثمان بازگو كردند و او آن را روا ندانست و به زن دستور داد كه به اندازهء ديدن يك بار خون ، عدّه نگه دارد . و به عبارت ابن ماجه كه از طريق عبادة بن صامت آمده : ربيع گفت : با طلاق خلع از شوهرم جدا شدم و سپس نزد عثمان آمدم و پرسيدم چه قدر بايد عدّه نگه دارم . او گفت : عدّهاى بر تو نيست ، مگر آنكه تازگى با او همبستر شده باشى كه بايد در نزد او درنگ كنى تا يك بار حيض ببينى . الخ
امينى گويد : زنهايى كه طلاق داده شدند از شوهر نمودن خوددارى كنند تا سه پاكى بر آنان بگذرد . و اين نصى است از خداوند عزيز حكيم « 1 » بىآنكه هيچ تفاوتى ميان اقسام طلاق - كه به اعتبار نارضايتى شوهر يا زن به وجود مىآيد - گذاشته باشد . پس اگر نارضايتى تنها از طرف شوهر باشد طلاق رجعى است و اگر تنها از طرف زن باشد طلاق خلعى است و اگر از هردو باشد مبارات است و براى هركدام از اين اقسام نيز حكم خاصى در مورد عده وجود ندارد و به جز همانچه براى همهء آنها - يكجا - ثابت است و با توجه به عام بودن حكم آيه كه از آوردن صيغهء جمع همراه با الف و لام ( المطلقات زنانى كه طلاق داده شدند ) برمىآيد قانون ديگرى وجود ندارد ، كه ياران پيامبر و شاگردانش و علماى پس از آنان - و پيشاپيش همه امامان چهار مذهب - همه در اين مورد همداستانند و فتواهاشان همرنگ است .
ابن كثير مىنويسد : مسأله : مالك و ابو حنيفه و شافعى و نيز احمد و اسحاق بن راهويه
هامش
( 1 ) . بقره 2 / 228 .