مىگويم : من براى تو در برابر خدا چيزى ندارم .
ابن تركمانى ماردينى در الجواهر النقى ، ذيل سنن بيهقى گزارش بالا را دستاويزى گردانيده براى بايسته شمردن زكات اسب ، و مىگويد : و اين مىرساند كه در اين چيزها بايستى زكات داد « 1 » .
تو نيز در گزارش ، نيكو بينديش ، شايد دريابى كه اين گزارش از چه راهى ما را به برداشت آن مرد مىرساند ! كه گمان نمىكنم دريابى ! جز اينكه ماردينى را دوستى پيشوايش ابو حنيفه كور و كر كرده و پنداشته كه پشتوانهاى يافته است براى برداشت آن مرد - كه همداستانى توده را درهم شكسته و در برابر ديدگاه و زمينهء بس روشن و سنّت بىچونوچراى پيامبر به بافندگى پرداخته است . كه همهء اينها نيز فرآورد دستور آن كس بود كه از اسب زكات گرفت آن هم پس از گذشتكردن خدا و رسول او در اين زمينه .
4 - كار عمر بن خطاب كه نيز از اسب زكات مىگرفت . با آنكه در كردار او هيچ پشتوانهاى براى حنفيان و ديگران نيست ، زيرا آن جدانگرى ميان نر و ماده كه اين گروه به آن چسبيدهاند در برنامهء او نبوده و تازه - به گونهاى كه گذشت « 2 » - او زكات اسب را - براى دارندگان - كارى نيكو مىشمرد كه به خواهش خود ايشان آن را مىگرفت نه اينكه آن را بايسته بداند و در پرداخت آن ، ناگزيرشان نمايد و سرور ما امير مؤمنان على عليه السّلام عمر را از همين نيز پرهيز مىداد ، زيرا مىترسيد كار او در زكات گرفتن از اسب ، بهگونهء باجى درآيد كه در آينده كسانى آن را بايسته شمارند . كه در روزگار عثمان به همينگونه شد و درستى پيشبينى او بر همگان آشكار گرديد . پس آنگونه جدانگرى كه يادش رفت ، نوآورى ناروايى در كيش ما بود كه از مرزهاى سنّت بىچونوچراى پيامبر بيرون بود و خود به همانگونه بود كه ابن حزم در المحلى مىنويسد : دربارهء چگونگى زكات اسب ، برداشتى آوردند كه هيچكس را نمىشناسيم پيش از ايشان آورده باشد . « 3 »
و تازه اين برداشت با « قياس » كه اساس آيين ايشان بر آن است نيز نمىسازد و
هامش
( 1 ) . سنن بيهقى : 4 / 120 .
( 2 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 6 / 155 .
( 3 ) . المحلى : 5 / 228 .