زبان يكى از فرزندان رافع بن خديج و او از زبان خود رافع آورده است كه من روى شكم زنم بودم كه پيامبر خدا مرا آواز داد و من بىآنكه نطفهاى از من بيرون آمده باشد برخاستم و غسل كردم و به سوى پيامبر خدا بيرون شدم و او را آگاه ساختم كه چون تو مرا خواندى من روى شكم زنم بودم و بىآنكه نطفهاى از من بيرون آيد برخاستم و غسل كردم . پس رسول خدا گفت : اين ديگر بر تو بايسته نبود ، زيرا هنگامى غسل واجب مىشود كه نطفه بيرون آيد . رافع گفت : پس از آن در آينده پيامبر خدا ما را دستور داد كه براى همان نيز غسل كنيم . « 1 »
گزارش بالا را سازندهء آن آفريده است تا برداشت ابن عبّاس را دربارهء اين سخن « زيرا غسل . . . بيرون آيد » نادرست بنمايد و آشكار سازد كه در آغاز دستورى بوده و سپس با دستورى ديگر نسخ شده است ، با اين همه وى فراموش كرده كه اگر هم سخن او را بپذيريم ، دامن عثمان را از اين آلايش - كه در روزگار فرمانروايىاش از دستورى كه دستور نخستين را نسخ كرده ناآگاه بوده - پاك نمىگرداند .
آيا هيچ خردمندى مىتواند باور كند كه ابن خديج داستان خود را براى رسول خدا به آنگونه بازگو كرده و بگويد كه چون مرا خواندى روى شكم زنم بودم و بىآنكه نطفه از من بيرون آيد برخاستم ؟ ! آيا شيوه بر آن است كه چنين سخنانى را براى كسى همچون پيامبر خدا بازگو كنند ؟
تازه اگر آن مرد با شنيدن آواز پيامبرش ، بىدرنگ برخاسته و از گرفتن كام خود از همسر خويش چشم پوشيده چرا ديگر پاسخ گفتن به آواز را - تا پس از غسل - پشت گوش انداخته ؟ با آنكه چنان كارى آن روز بايسته نبود ؟ پس از چه كسى آن دستور را گرفته بود ؟
و چرا غسل كرد ؟ با اينكه هنوز چنان دستورى نرسيده بود .
وانگهى يك نگاه به سند اين گزارش ، ترا از بررسى در زمينهء آن بىنياز مىدارد زيرا يكى از ميانجيان آن ابو الحجاج رشيد بن سعد مصرى است كه احمد گزارشهاى او را سست مىشمرده و ابن معين گويد : گزارشهاى او نوشته نمىشود و ناچيز است . و
هامش
( 1 ) . مسند احمد : 4 / 143 .