متعهء حجّ را بر ايشان روا بشمارم زن مىگيرند و نوعروسان را در حجلهها به ديدار خانهء خدا مىآرند ، و تو مىدانى كه اين بهانهء پوچ ، هيچ نبوده مگر يك برداشت ناچيز كه پشتوانهاى آن را استوار نمىگردانيده و قرآن كريم و سنّت پيامبر نيز آن را درهم مىشكسته زيرا پيامبر خدا از دارندهء اين برداشت - در شناخت آن زمينهاى كه وى با چشمهاى نزديكبينش پرده از چهرهء آن برگرفته - استادتر بوده و پيش از وى نيز خداى پاك همهء اينها را مىدانسته و هيچكدام نهتنها مردم را از متعهء حجّ بازنداشتند كه دستور آن را پابرجا نيز گردانيدند .
- دانش به جز قرآن و يادبودهاى پيامبر نيست و آنچه به جز اين باشد نه چيزى است و نه گزارشى .
- مگر يك مشت هوسها و دشمنىهاى به هم آميخته ، كه مبادا بيهودهاى از دارندگان آن ترا بفريبد « 1 » .
آرى ، عثمان همهء اينها را ديد ولى پرواى هيچكدام از آنها را نداشت و گام در جاى پاى كسى نهاد كه پيشواى وى بود ، با آنكه درست آن بود كه از قرآن و دستور پيامبر پيروى كند - و درستى براى پيروىكردن شايستهتر است و تازه به اين هم بسنده ننموده و آغاز كرده است به سرزنش امير المؤمنين على عليه السّلام كه روان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بود و دروازهء شهر دانش او و داناترين پيروان او و استادترين ايشان در داورى - كه چرا با برداشت بىپشتوانهء ما كه با فرمان خدا ناساز است هماهنگى نمىنمايى و آنگاه كار گفتگو ميان آن دو - در عسفان و در جحفه - به آنجا مىكشد كه چنانچه چيزى نمىماند كه امير مؤمنان على عليه السّلام براى حجّ تمتع به جا آوردن كشته شود .
ما نمىدانيم اين مرد هنگامى كه سرور ما على عليه السّلام به وى گفت : براستى تو مىدانى كه ما با پيامبر خدا حجّ تمتع بهجا مىآوريم ، چه خواستى داشت كه پاسخ داد : آرى ، ولى ترسان بوديم ؟ در آن سال كه مردم با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حجّ تمتع به جا آوردند چه ترسى در
هامش
( 1 ) . اين دو پاره سروده از آيينشناس مشهور ابو زيد على زبيدى ( م 813 ) است و نگارندهء شذرات الذهب : 7 / 203 آن را از اين نامهء خود آورده است .