تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
و بيهقى آورده است كه عبيد اللّه بن عبيد بن عمير گفت : چون عمر زخم خورد عبيد اللّه بن عمر بر هرمزان برجست و او را بكشت پس عمر را گفتند كه عبيد اللّه بن عمر هرمزان را كشت . گفت : چرا او را كشت ؟ گفت : مىگويد او پدرم را كشته . گفته شد : چگونه ؟ گفت : پيش از اين ديدم كه با ابو لؤلؤ تنها بود و وى را به كشتن پدرم برانگيخت . عمر گفت : من نمىدانم اين چيست بنگريد هرگاه من مردم از عبيد اللّه بخواهيد كه گواه و پشتوانهء سخنى كه دربارهء هرمزان مىگويد - كه او را كشته - بياورد اگر شاهدى آورد ، كه خون او در برابر خون من ريخته شده و اگر شاهدى نياورد عبيد اللّه را در برابر هرمزان بكشيد . پس چون عثمان بر سر كار آمد گفتندش آيا سفارش عمر را دربارهء عبيد اللّه به كار نمىبندى ؟ گفت : بازخواست خون هرمزان با كيست ؟ گفتند : با تو اى امير المؤمنين ! گفت : من نيز از گناه عبيد اللّه بن عمر گذشتم . « 1 » و در طبقات ابن سعد آمده است كه عبيد اللّه برفت و بنت ابو لؤلؤ را كه خويش را مسلمان مىخواند بكشت و عبيد اللّه آن روز چنان خواست كه هيچ برده‌اى را در مدينه نگذارد و همه را بكشد پس نخستين كسانى كه با پيامبر به مدينه مهاجرت كرده بودند گرد آمدند و از سوى اينان آنچه را عبيد اللّه انجام داده بود سهمناك شمرده بر او سخت گرفتند و از سر بردگان به دورش داشتند . پس گفت : البتّه به خدا ايشان و جز ايشان را - به برخى از مهاجران گوشه مىزند - خواهم كشت . پس عمرو بن عاص همچنان با وى نرمى نمود تا شمشير را از چنگ وى به درآورد و سعد نيز به نزد وى شد و هريك از آن دو سر ديگرى را گرفته و در اين زدوخورد موى همديگر را مىكشيدند تا مردم در ميان آن دو جدايى انداختند پس عثمان روى به ايشان نهاد و اين در همان سه روزى بود كه - براى برگزيدن جانشين - مشورت مىشد - و پيش از آنكه وى را فرمانروا بشناسند - پس وى سر عبيد اللّه بن عمر را گرفت و عبيد اللّه نيز سر او را ، سپس آن دو را از هم جدا كردند و آن روز زمين بر مردم تاريك شد و اين بر دل مردم گران آمد و ترسيدند كه با كشته شدن جفينه و هرمزان و بنت ابو لؤلؤ به دست عبيد اللّه ، گرفتارىاى از آسمان پديد آيد . « 2 »
هامش
( 1 ) . السنن الكبرى : 8 / 61 . ( 2 ) . طبقات ابن سعد : 5 / 8 - 10 چاپ ليدن .