از خانهاى از آن خود او كه زوراء خوانده مىشد سردهند ، پس از آنجا بانگ مسلمانى در مىدادند « 1 » يا - به گونهاى كه نيز حمودى ياد كرده - آن را جايى نزديك بازار مدينه و نزديك مسجد بگيريم يا - به گونهاى كه ابن بطال بىهيچ چون و چرا پذيرفته است و برداشت وى نيز آمده « 2 » - آن را سنگى بزرگ نزديك در پرستشگاه بدانيم ، پس بانگ مسلمانى دردادن در زوراء - در رسانيدن آواز و چون و چند آگاهىها - همچون آواز در دادن است بر در پرستشگاه ، پس در اين افزونى ناساز با سنّت پيامبر چه سودى توان يافت ؟
وانگهى اگر هم گرفتيم كه بسيار شدن مردم در مدينه ، عثمان را در انجام اين برنامه ناچار ساخت تازه بايد پرسيد كه آيا انبوهى ايشان پديدهاى بود كه ناگهان در هفتمين سال از فرمانروايى او روى نمود ؟ يا از همان هنگام كه اين شهر ، پايتخت مسلمانان گرديد شمارهء مردمانش رو به فزونى يافت ؟ بر اين اساس شمارهء مردمان به چند بايد برسد تا انگيزهاى براى سرپيچى از برنامهء پيامبر گردد ؟ و دستاويزى براى سومين بانگ مسلمانى ؟ و آيا دستاويز اين شيوهء مندرآوردى در همهء شهرها و پايتختهاى بزرگ كه مردم آن چندين برابر مدينهاند مىتوان روا دانست و دهها و صدها بار بانگ مسلمانى را از نو سرداد ؟ اين را از خليفه بايد پرسيد و از ياوران او كه كارش را درست مىدانند .
و تازه اگر بسيار شدن مردم در مدينه انگيزهء آن بود كه براى سومين بار اذان مسلمانى دردهند پس چرا مردم همهء شهرها هم ، كار خليفه را دستاويز گرفتند و برنامهء او را به كار بستند ؟ با آنكه در همهء آنجاها چنان انبوهى نبود و خليفه مىبايد ايشان را از اين كار بازداشته و آگاهشان سازد كه اين افزونى كه بر برنامهء خدايى بانگ مسلمانى دردادن روا شمرده شده تنها براى مدينه است و بس . يا دست كم بگويد كه اين فرمان ويژهء شهرهايى است كه شمارهء مردم آن بسيار باشد .
آرى ، اينبار خليفه نخستين گام را در راه گستاخى به خدا برمىدارد و پس از او نيز
هامش
( 1 ) . فتح البارى ، ابن حجر : 2 / 315 ؛ عمدة القارى : 3 / 291 .
( 2 ) . فتح البارى : 2 / 315 ؛ عمدة القارى : 3 / 291 .