او دربارهء آنچه نمىدانست ؟ تا جانشين پيامبر در ميان مسلمانان ، مغزش از پاسخ پرسشها تهى نباشد و در گشودن گرهء دشوارىها در نماند و دستورى ناساز با آيين پاك خدا ندهد و خودسرانه و بىپروا سخن از دهانش بيرون نيايد . آرى ، اگر آن گفتگوى خيالى ، انگيزهء خردمندانهاى داشته باشد ، همين است و نه چيز ديگر . بنابراين به جلد ششم رجوع كنيد و آنجا گامبهگام عمر را دنبال كنيد و در لغزشهايش بينديشيد و آن همه سخنان نابجا را بشنويد و رويدادهاى بىخردانه را بنگريد . تازه ما چندين برابر آنها را در پيش چشم داريم كه اگر خداى تعالى خواهد ، شايد در پارهاى از جلدهاى آينده به بررسى در آنها پردازيم . اكنون آيا در همهء مواقعى كه آن گفتهها و كردههاى نسنجيده از وى سر مىزده و ما قسمتى از آنها را در جلد ششم آورديم ، آيا آن فرشته چرت مىزده و در انجام آنچه برعهده داشته ، كوتاهى مىنموده ؟ آيا دور از چشم وى چنين پيشامدهايى روى داده ؟ يا خودسرىها و يكدندگىها در ميانه جدايى افكنده ؟ يا اينكه فرشته گهگاه در آمد و رفت خويش و در بازگشت به سوى او دير مىكرده و آنچه روى داده ، در نبودن او پيشآمده ؟ يا اينكه داستان ساختگى است و بويى از درستى هم به آن نرسيده ؟
كه نيرومندترين پاسخها همين است و شايد بر خود بخارى هم پوشيده نبوده است .
8 - كاغذى در كفن مرگ عمر
راستى اينكه حسن و حسين بر عمر بن خطّاب درآمدند و او سرش گرم بود و به ايشان ننگريست و چون متوجه آنان شد برخاست و هردو را ببوسيد و به هركدام هزار درهم داد . پس ايشان برگشتند و ماجرا را براى پدر بازگفتند ، او گفت : شنيدم كه پيامبر خدا مىگفت : عمر فروغ اسلام در جهان است و چراغ بهشتيان در بهشت . پس آن دو به سوى عمر بازگشتند و سخن پدر را براى وى بازگفتند و او كاغذ و دواتى بخواست و چنين نوشت : دو سرور جوانان بهشتى از زبان پدرشان به من گزارش دادند كه پيامبر خدا چنين و چنان گفت ، آنگاه سفارش كرد كه آن نوشته را در جامهء مرگ وى نهند و در آينده كه چنين كردند ، بامدادان كاغذ را بر روى گور او ديدند كه بر آن نوشته بود : حسن و