عمر بود ، همان مردى كه نادرستى را دوست ندارد . « 1 »
و از طريق ديگر روايت شده كه اسود تميمى گفت : بر پيامبر درآمدم و به خواندن سرودى آغاز كردم تا مردى تنگبينى به درون آمد و پيامبر گفت : بس كن . چون بيرون رفت ، گفت : بخوان . دوبار سرودخوانى را آغاز كردم و چيزى نگذشت كه او باز بيامد و پيامبر به من گفت : بس كن . چون وى بيرون شد ، گفت : بيا بخوان . من گفتم : اى پيامبر خدا ! اين كيست كه چون به درون آمد ، گفتى بس كن و چون بيرون شد ، گفتى بخوان ؟ گفت : اين عمر بن خطّاب است و نادرستى به هيچ روى در او راه ندارد .
از طريق ديگرى هم از اسود روايت شده است كه گفت : من براى پيامبر سرود مىخواندم و يارانش را نمىشناختم ، تا اينكه مردى بلندپيشانى و شانه فراخ بيامد و گفتند : خاموش باش ، خاموش باش . من گفتم : واى ! اين كيست كه نزد پيامبر بايد براى او خاموشى گزيد ؟ گفتند : عمر بن خطّاب است . به خدا سوگند ، پس از آن دانستم اگر چيزى از من شنيد ، براى او بسى ساده بود كه بىآنكه با من سخنى بگويد ، پايم را بگيرد و تا گورستان بقيع مرا بر روى زمين بكشاند .
آيا راويان بد دانستهاند كه چه سخنانى نشخوار مىكنند ؟ يا دانستهاند و آگاهانه چنين ياوههايى بر زبان راندهاند ؟ يا فريفتگى به عمر و گزافگويى در برترشمارى او ، ايشان را كور كرده و ندانستهاند كه اين گفتههاى زشت ، كار را به كجا مىكشاند ؟ درد اينجاست كه كورى نه از ديدگان كه از دلهاى درون سينههاست .
بايد پرسيد : سرودهاى كه آن مرد مىخواست بخواند ، براستى ستايش و آفرين بر خداوند و پيامبر او بود و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نيز از همين روى به او دستورى داد و گفت :
براستى پروردگار تو كه گرامى و بزرگ است ، ستايش را دوست مىدارد . پس كدام نادرستىاى در اين بوده است تا عمر آن را دشمن بدارد ؟ اگر نادرست بود كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش از عمر از آن جلوگيرى مىكرد ، آخر اين چه پيامبرى است كه از مردى از پيروانش مىترسد و پروا مىكند ، امّا از خداوند پروايى ندارد ؟ ! و چگونه آن مرد ترسيد
هامش
( 1 ) . حلية الاولياء : 2 / 46 .