- بر او اندوه مىبرم كه در كرانههاى فرات افتاده و باد شمال - از اين سوى و آن سوى - خس و خاشاك را بر پيكر او مىپاشد .
- بر او اندوه مىبرم كه ستوران استخوانهاى او را درهم كوفتند و پيرامون او پاى به زمين كوبيدند و به تاخت پرداختند .
- بر او اندوه مىبرم كه سرش را جدا كردند و مويش را از خون پاكش رنگين ساختند .
- بر او اندوه مىبرم كه زره را از تن او به در كرده و سراپردههايش را بهيغما بردند .
- بر پردگيان حسينى اندوه مىبرم كه چنان ماتمزده و پراكنده شدند كه دلها براى آنها به هراس افتاد .
- ولى تا آنگاه كه سر از پيكر او با تيغ بريدند هيچگونه بيمى او را از راه خود باز نگردانيد .
- خدا را ، كه چه بسيار چهرهها از سر بىتابى در برابرش سيلى خورد و گريبانها چاك زده شد .
- هرچه فراموش كنم ، زينب پاك را از ياد نمىبرم كه مىگريست ، روسرى او را ربوده بودند و خداى را مىخواند و زارى مىكرد .
- و ناگوارىها در كرانههاى فرات او را اندوهگين ساخته ، سرشك وى روان بود .
- برادركم ! پس از تو زندگى خوشى نخواهم داشت و مرگى زودرس ، به ناگهان ، مرا درخواهد يافت .
- برادركم ! پس از تو كيست كه اين نادانان را از سر من دور سازد ؟ آواز مرا بشنود و پاسخ بگويد ؟
- اندوه من كوهها را مىگدازد و ياد يوسف را از دل يعقوب به در مىبرد .
شاعر را بشناسيم
استاد مغامس بن داغر حلّى است . شمارى چند از زندگىنامههايى كه در روزگار ما نگارشيافته با ياد مغامس از مهر آل اللّه سرشار شده است همچون الحصون المنيعة از علامه شيخ على آل كاشف الغطا و الطّليعة از علامه سماوى و بابليّات از خطيب يعقوبى .