وى گزارش كردهاند كه گناه به گردن ايشان است « 1 » .
بخش دوم
در كتابهاى حديث و زندگىنامههاى گسترده چيزى نتوان يافت كه نشانهاى بر مسلمان شدن ابو قحافه باشد ، مگر گزارشى كه احمد از طريق ابن اسحاق و او از زبان اسماء دختر ابو بكر آورده كه گفت : چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در ذى طوى بايستاد ابو قحافه به دخترى كه از كوچكترين فرزندانش بود گفت : دختركم ! مرا بر فراز ابو قبيس بر - چرا كه به گفتهء اسماء ، خودش كور بود - پس وى را بر فراز آن برد او گفت : دختركم ! چه مىبينى ؟
گفت : سياهى فراهم آمدهاى مىبينم . گفت : آن سياهى خواهد بود . گفت : و مردى را مىبينم كه ميان آن سياهى به پيش و پس مىدود . گفت : دختركم ! آن نيز سالار لشكر يا كسى است كه فرمانده و پيشتر و سياه است . او گفت : به خدا سياهى از هم بپاشيد . گفت :
به خدا كه در اين هنگام سپاه به پيش رانده شده زود مرا به خانهام بر ، پس او را بهزير آورد و پيش از آنكه به خانهاش رسد سپاه به او برخوردند و در گردن دخترك گلوبندى از نقره بود كه چون مردى او را ديد آن را بهدر آورد . اسماء گفت : چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به مكّه درآمد . به مسجد وارد شد . و ابو بكر دست پدرش را گرفت و آورد چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را ديد . گفت : چرا پيرمرد را در خانهاش رها نكردى تا من خود به سراغ او روم . ابو بكر گفت : اى رسول خدا ! براى او سزاوارتر است كه نزد تو آيد تا تو به سراغ او روى . اسماء گفت : پس او را در برابر خويش بنشاند . سپس بر سينهاش دست كشيد و آنگاه او را گفت : مسلمان شو . و اسلام آورد و ابو بكر بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درآمد و سر پدرش همچون درخت درمنه سپيد بود . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گفت : رنگ موى او را دگرگون سازيد . سپس ابو بكر برخاست و دست خواهرش را گرفت و گفت : همه را بهحق خدا و اسلام سوگند مىدهم كه هركس گردنبند خواهرم را برداشته ، بدهد . كسى او را پاسخى نداد و او گفت : خواهركم ! گردنبندت را به حساب خدا گذار « 2 » .
هامش
( 1 ) . تهذيب التهذيب : 5 / 202 .
( 2 ) . مسند احمد : 6 / 349 .