مىگيرد ؟ مسلم است كه كسوف پس از شب معراج از ميان نرفت و آن را بايد از پديدههايى شمرد كه تا پايان جهان همى تكرار مىشود ، پس گويا خورشيد در آن شب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را خبر كرده است كه تصميم دارد گناه خود را پىدرپى تكرار كند و با آنكه در هر كسوف هرباره كيفر مىبيند باز آن را از سر گيرد . اكنون اين موجود فهميده و گنهكار كى براستى توبه مىكند من نمىدانم و بر گردن صفورى نويسندهء نزهة المجالس است كه اين پرسشها را پاسخ دهد . آيا مىتواند ؟ من نمىدانم و بههرحال اين هم نمونههاى ديگر بود از گزافگويى در فضيلت تراشى و دوستى كور و كركننده .
16 - ماده سگى مأمور از ميان ديوان
از زبان انس بن مالك آوردهاند كه گفت : ما نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نشسته بوديم كه مردى از ياران وى بيامد و از ساقهاى پايش خون مىريخت . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيد : اين چيست ؟
گفت : اى رسول خدا ! من گذارم به ماده سگ فلان منافق افتاد و مرا بگزيد . او صلّى اللّه عليه و آله گفت :
بنشين . وى در برابر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بنشست . ساعتى پس از آن مردى ديگر از ياران وى بيامد در حالى كه مانند آن اولى از ساقهايش خون مىريخت ؛ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : اين چيست ؟
گفت : اى رسول خدا ! من گذارم به ماده سگ فلان منافق افتاد و مرا بگزيد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برخاست و به يارانش گفت : برخيزيد تا باهم به سراغ آن ماده سگ برويم و آن را بكشيم . پس همه برخاستند و هريك شمشير خود را برداشت و چون نزديك آن رسيدند و خواستند با شمشيرها بزنندش ماده سگ در برابر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفت و به زبان شيوا و تند و تيز گفت : اى رسول خدا ! مرا مكش كه من به خدا و رسول او ايمان دارم . گفت : پس چرا اين دو مرد را گزيدى ؟ گفت : اى رسول خدا ! من ماده سگى از ديوانم و دستور دارم كه هركس ابو بكر و عمر را دشنام دهد او را بگزم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت :
هان اى دو مرد ! نمىشنويد كه ماده سگ چه مىگويد ؟ گفتند : آرى ، اى رسول خدا ! ما به درگاه خداى عزّ و جلّ از اين كار توبه مىكنيم « 1 » .
هامش
( 1 ) . عمدة التحقيق ، عبيدى مالكى 105 .