تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
و نامورىاش به درستكارى و بزرگىاش در دلها و آراستگىاش به برترىها و آشكار بودن پاكدامنى و عصمت او ميان مردم از نخستين روز و ارجمندى والاى او از نظر نژاد ، همهء اينها او را چشمگيرتر مىنمود تا همهء ديده‌ها به‌سوى او دوخته شود بر خلاف بازرگان ديگرى كه هيچ‌يك از اين ويژگيها را نداشته است . و تازه اگر يك تاجر گام در شهرى نهد كسانى كه او را مىشناسند گروهى انگشت شمارند از همكاران خودش با كسانى كه با او دادوستد دارند و اين‌گونه شناسايى ويژهء اندكى از مردم بيش نيست پس چه ارتباطى دارد كه مثل طرفداران و مفسّران آن حديث‌ها گمان بريم تودهء مردم او را مىشناخته‌اند . اين مفسّران مگر خبر ندارند كه روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به سفر مدينه رفت كه ابو بكر پستان مادر در دهان گرفته شير مىخورد ؟ زيرا او صلّى اللّه عليه و آله چون عمرش به شش سال رسيد امّ ايمن او را براى ديدار داييها و بستگان مادرى وى - بنى عدى بن النجار - به مدينه برد تا ايشان او را ببينند . در خانهء نابغه كه مردى از بنى عدى بن النجار بود او را منزل داد و يك ماه در آنجا مقيمش ساخت و از جمله حوادث اين سفر : امّ ايمن گفت : نيم‌روز يكى از روزها كه در مدينه بودم دو مرد از يهودان وارد شدند و گفتند : احمد را براى ما بيرون فرست . چون او را فرستادم ، به وى نگريستند . و مدت زمانى او را وارسى نمودند و سپس يكىشان به ديگرى گفت : اين پيامبر اين مردم است و اين هم سراى مهاجرت او است و به‌زودى در اين شهر با كشتار و برده‌گيرى ، كارى سهمناك خواهد داد . امّ ايمن گفت : همهء اينها را از سخنان آن‌دو در دل نگاه داشتم « 1 » . آيا پس از همهء اينها و پس از آن همه زمينه‌چينيهايى كه از پيش براى پيامبرى او شده و ميان مشرق و مغرب را پر كرده بود و پس آن آوازهء بلندى كه همهء گوشه و كنارها را تكان داد و پس از گذشتن پنجاه سال از عمر مبارك رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باز هم او جوانى ناشناس است و ابو بكر پيرى سرشناس ؟ كه از وى بپرسند اين بچّه جلوى رويت كيست ؟ براى آنكه اين جمله روشن شود سزاوار آن است كه چگونگى هجرت او صلّى اللّه عليه و آله را
هامش
( 1 ) . دلائل النبوة ، ابو نعيم : 1 / 50 ؛ صفة الصفوة : 1 / 20 ؛ تاريخ ابن كثير : 2 / 279 ؛ بهجة المحافل : 1 / 44 .