و نسبگوى بودن ابو بكر » ندارد كه بلافاصله پس از آن ذكر شود بلكه مناسب مقام همان است كه گفته شود او دشنامگوى بوده ، و گويا راوى با قيد اين صفت براى وى خواسته برساند كه او در دشنامگويى از عقيل هم پيش بوده زيرا اين كار ، خوى او شده بود و اگر چه مىرسد كه كسانى با زمينه چينيهايى بگويند مقصود از « نسّابه » بودن او آن است كه او با پيچوخم نسبها آشنايى داشته و نقطه ضعفهاى آنها و آنچه را در موقع بدگويى مىتوان بر آن انگشت نهاد مىدانسته و اين بوده كه چون بدشنام مىپرداخته ناموس و آبرو و پدر و مادر و نسب طرف را به بدى ياد مىكرده ولى اينگونه پخت و پزها هم سودى براى صاحب آن در طرفدارى از ابو بكر ندارد ، زيرا خود نشاندهندهء زشتترين نمونههاى دشنام گويى است و مستلزم آن است كه وى ، زنان و مردان را در معرض اتهام درآورده و پليدى را نشر دهد .
چنانچه از عبارت گزارش كه در خصايص الكبرى مىبينيم برمىآيد دشنامگويى ميان عقيل و ابو بكر در برابر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله انجام گرفته و آن هم در آخرين روزهاى زندگى وى صلّى اللّه عليه و آله « 1 » .
نمونهء ديگر بر دشنام گوى بودن او را ، كه دشنام گفتن به مسلمان نيز فسق است « 2 » ، آورديم « 3 » كه در پاسخ كسى كه در زمينهء تقدير پرسشى از وى كرد گفت : پسر زن گنديده . . . ! و نمونهء ديگر اين است كه به عمر گفت : ابن خطاب ! مادرت بهعزايت نشيند و داغت بر دلش بماند ! و اين را هنگامى كه خبر شد انصار مايلند مردى فرمانده ايشان باشد كه از اسامه سالخوردهتر باشد . پس ريش عمر را گرفت و گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را بهكار گماشته و آنگاه مىگويى او را بر كنار سازم ؟ « 4 »
هامش
( 1 ) . خصايص الكبرى : 2 / 86 .
( 2 ) . مسند احمد : 1 / 411 ؛ سنن ابن ماجه : 2 / 461 ؛ تاريخ خطيب : 5 / 144 ؛ سبوطى نيز در الجامع الصغير ، حكم به صحيح بودن آن داده و نووى در رياض الصالحين 323 مىنويسد همه در درستى آن هم داستانند .
( 3 ) . الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 7 / 153 .
( 4 ) . تمهيد ، باقلانى 193 ؛ تاريخ طبرى : 3 / 212 ؛ تاريخ ابن عساكر : 1 / 117 ؛ الكامل ابن اثير : 2 / 139 ؛ تاريخ ابو الفداء : 1 / 156 ؛ الروض الانف : 2 / 375 .