نمىدانم . پس ابو بكر به عمر گفت : تو جز ناسازگارى با من خواسته ندارى ؟ عمر گفت :
من نمىخواهم با تو ناسازگارى نمايم . پس صداهاشان بر سر اين موضوع بلند شد و خداوند اين آيه را فرستاد : اى مؤمنان ! صداهاتان را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد و در گفتار خويش با او آهسته سخن كنيد نه آنچنانكه با يكديگر سخن مىگوييد مبادا بى آنكه بدانيد اين شيوه ، كارهاتان را به هدر دهد « 1 » .
امينى گويد : از اين دو مرد عجب ندارى كه در طول آن همه معاشرت خويش با پيامبر بزرگ صلّى اللّه عليه و آله مايل به خوى بزرگوارانهء او نشدند و آن را بهخويش نگرفتند تا ادب حضور در مجلس بزرگان و چگونه بودن در برابر ايشان را بياموزند آن هم در برابر چنين بزرگمردى كه خوى او به تصريح قرآن حكيم ، بزرگ است ، و ندانستند كه سخن در برابر او بايد به نرمى و آهستگى گفته شود تا تعظيم گوينده از مقام وى و بزرگداشتش از جايگاه او آشكار گردد و هم نبايد كسى در گفتار بر او پيشى جويد مگر بخواهد پرسش كند ، ولى آندو در بيرون از اين مرزها خود را در گفتار ، بر او پيش انداختند و بگومگو كردند تا جاروجنجال ميانشان سخت داغ شد و صداهاشان دراينباره بالا گرفت و نزديك شد كه آندو نيك مرد هلاك شده كارهاشان در معرض هدر رفتن قرار گيرد كه آيهء كريمه نازل شد .
و بر بنياد گزارشى كه ابن عساكر از مقدام آورده عقيل بن ابى طالب و ابو بكر بهدشنام گويى با يكديگر برخاستند و ابو بكر سبّاب ( دشنامگوى ) بود ، گويا ابن حجر از اين واژه چيزى دريافته كه خوش نمىداشته ، اين بوده كه نوشته سبّاب يا نسّاب بوده ، ولى اين اندازه انصاف داشته كه خود را ميان دو كلمه مردّد نمايد . ولى سيوطى كه پس از وى آمده كلمهء سبّاب را حذف كرده و بىهيچ ترديدى كلمهء نسّاب را بهجاى آن نهاده « 2 » و هر كاوشگرى مىداند كه فعل « به دشنامگويى با يكديگر برخاستند » هيچ ارتباطى با « نسّابه
هامش
( 1 ) . حجرات 49 / 2 . صحيح بخارى : 7 / 225 ؛ الاستيعاب در سرگذشت قعقاع : 2 / 535 ؛ تفسير قرطبى :
16 / 300 ؛ تفسير ابن كثير : 4 / 205 ؛ تفسير خازن : 4 / 172 ؛ الاصابه : 1 / 158 و 3 / 24 ؛ فتح البارى :
8 / 452 و 453 .
( 2 ) . الصواعق 43 ؛ تاريخ الخلفا 37 .