كه هرشب چندبار از هوش مىرفت ولى نه از او و نه از ديگران هيچكس بوى جگر بريان شده نشنيد .
اگر پندار ايشان را خصوصيتى همگانى براى اوليا بينگاريم بايستى از روزگار آدم تا روزگار خليفه همهء فضا با آن بويى كه از جگرهاى بريانشده برخاسته است پرشده و بو گرفته باشد و چهرهء گيتى با دودى كه از آن جگرهاى سوخته برمىخيزد سياه باشد .
آيا كسى كه اين سخن خندهآور را گزارش كرده ، پنداشته است كه هركس خدا ترس باشد آتش سوزانى بر جگر او مىنهند كه هم از سر آن شعله برمىخيزد و هم دود توليد مىكند ؟ با اين حساب پس چرا آنچه در اندرون اوست همهاش نمىسوزد و اين سوختگى فقط منحصر بهجگر است ؟ آيا حال همان معذبان دوزخ را دارد كه هرگاه پوستهايشان بسوزد پوستهايى نو ايشان را دهند ؟ اگر چنين نيست پس با آن آتشسوزى كه در جگر روى داده عادتا بايد آن را از بين ببرد .
اگر به عجب مىآيى جايش هم هست كه ببينى كسى پس از نابودى جگرش باز هم زنده بماند و شايد كه اگر از راوى ، چنين سؤالى بكنى ، پاسخ دهد كه اينها همه از معجزاتى است كه فقط خاص خليفه است .
بهگمانم مىرسد كسى كه چنين پندارهاى پوچى نموده از آنان بوده كه بر خوان تازى زبانان از انگلها به شمار مىآمده و گرنه يك عرب اصيل ، خوب مىداند كه در زبان وى چه بسيار كنايات و استعاراتى وجود دارد . پس وقتى گفتند آتش ترس فلانكس را سوخت . مقصود اين نيست كه آتش گداختهاى در كار باشد كه دود از آن برخيزد يا بوى جگرهاى بريان شده را بدهد بلكه تنها معنى اندوه بسيار و سوزشى معنوى مىدهد كه شبيه است به آتش .
اما بافتههاى عبيدى در فلسفهء آن حريق در جگر خليفه ، آن هم از لافهاى بىپايهاى است كه غلوى آشكار نيز در آن هست . بلكه توانيم گفت پندارهايى است كه دليلى ندارد و بهآسانى نمىتوان برهانى براى آن آورد كه خدشهبردار نباشد و همچون پر كاهى كه در برابر تندباد باشد آن هم در برابر استدلالها جا خالى مىكند تا چه رسد كه آن را در
الغدير ( فارسى ) — صفحة 325
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٢٥