وى مىشنيدند « 1 » .
در عمدة التحقيق از عبيدى مالكى آمده : چون ابو بكر صديق درگذشت . عمر كه به جانشينى او رسيد آثار صديق را دنبال مىكرد و كار خود را همانند او مىنمود و هربه يك چند اندكى به نزد عايشه و اسماء مىشد و به آنان مىگفت : هرشب كه ابو بكر خانهاش را تهى مىديد چه مىكرد ؟ و پاسخ مىشنيد : نديديم كه شبها نماز زياد بخواند يا به عبادت برخيزد . تنها اين بود كه چون پردهء شب همهجا را مىپوشاند سحرگاه برمىخاست و مىنشست و دو زانو را در بغل مىگرفت و سر خويش بر دو زانو مىنهاد و سپس آن را بهسوى آسمان بلند مىكرد و نفسى دراز از سر رنج و درد مىكشيد و مىگفت آه . آنگاه دود را مىديديم كه از دهان وى بهدر مىآيد . عمر بگريست و گفت :
عمر هركارى مىتواند بكند جز دود بيرون دادن از دهان و هم عبيدى گويد :
اصل قضيه آن بوده كه بسيارى ترس او از خداى تعالى موجب شده است دل وى آتش بگيرد ، بهگونهاى كه همنشينانش بوى جگر بريان شده از او مىشنيدند و علّتش آن بود كه صديق رازهاى نبوت را كه به وى سپرده شده بود نتوانست بر خويش هموار سازد . در حديث آمده كه من از شما خدا را بهتر مىشناسم و بيش از شما از او مىهراسم . پس شناسايى كامل ، انسان را از جلال و جمال كسى كه شناخته آگاه مىسازد و اين هردو امرى بس سهمناك است كه در برابر آن همهء هدفها پراكنده مىشود و ناچيز مىنمايد و اگرنه اين بود كه خداى تعالى خود خواسته است آنكه را ثابت داشته ثابت بماند و او را در اين راه ، نيرومند گردانيده ، در غير اين صورت هيچكس نمىتوانست به اندازهء ذرّهاى از جلال و جمال او آگاهى يابد و صديق در شناسايى اين هردو به آخرين مرحله رسيده ، زيرا در خبر آمده است كه : « هيچچيز در سينهء من ريخته نشد مگر آن را در سينهء ابو بكر ريختم » و اگر جبرائيل عليه السّلام مستقيما خود آن را در سينهء ابو بكر مىريخت البته طاقت نمىآورد . چون بايد كسى كه همانند وى است واسطهء فيض قرار گيرد . ولى چون آن را در سينهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ريخت و او از نوع بشر بود پس فيض خداوند به صديق با
هامش
( 1 ) . مرآة الجنان : 1 / 68 .