اين سرگذشت مربوط است به ذو الثديه - سردار شورش نهروان - كه امام امير المؤمنين على عليه السّلام بنا بر آنچه در صحيح مسلم و سنن ابو داود آمده در آن گير و دار وى را كشت . ثعالبى در ثمار القلوب « 1 » مىنويسد : ذو الثديه ، پيشواى خوارج است و بزرگ ايشان ، كه آنان را گمراهى مىآموخته ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داد تا او را در حال نماز بكشند ، عمر و ابو بكر با ترس از انجام اين برنامه پا پس كشيدند و چون على آهنگ وى كرد او را نديد . پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به وى گفت : اگر تو او را مىكشتى نخستين و آخرين آشوبها بود و چون روز نهروان شد او را ميان كشتگان يافتند و على گفت : دست ناقص او را بياوريد چون آوردند ، بفرمود تا آن را آويختند .
امينى گويد : با من بياييد تا از دو خليفه بپرسيم از چهكسى شنيده بودند كه هركس در نماز باشد خون او را نبايد ريخت ؟ آيا آن را از قانونى گرفته بودند كه قاضى آن غايب بوده تا ميان دو سخن او در بمانند ؟ مگر اين همان قانون محمّد صلّى اللّه عليه و آله نيست كه صاحب آن دستور بهقتل آن مرد داده بود و خود از نزديك او را مىنگريست و مىدانست كه دارد نماز مىخواند و صحابه - از جمله خليفه - نيز بهحضرت گزارش داده بودند كه او در نماز خويش فروتنى و خشوع بسيار مىنمايد چندانكه كوشش و خداپرستى او آنان را خوش آمده است كه خود ابو بكر نيز از همين خبرگزاران بود . با اين همه ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با علم وسيع نبوى خود دانست كه همهء آن كارها از روى ظاهرسازى و نيرنگ بازى است كه به يارى آن مىخواهد امت را بفريبد و به همان آرزوى فاسدش دست يابد كه به آن دست نيافت ، مگر در روزگار خوارج . اين بود كه او صلّى اللّه عليه و آله خواست آن ميكرب ناپاك را با كشتن وى از ميان بردارد و هم او صلّى اللّه عليه و آله خواست وى را به مردم بشناساند و آنچه را خميرهء او با آن سرشته شده به ايشان بنمايد . پس چون در كنار آن قوم - كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم ميانشان بود - بايستاد . پيامبر آنچه را در دل وى گذشته بود بر زبان آورد و دربارهء درستى آن از وى گذشته بود بر زبان آورد و دربارهء درستى آن از وى بپرسيد تا به ايشان بفهماند كه او خود را از همهء ايشان - حتى او صلّى اللّه عليه و آله نيز - برتر يا نيكوتر مىانگارد .
هامش
( 1 ) . ثمار القلوب 232 .