كه تير از چلّهء كمان و سپس به آن برنمىگردند ، مگر تير در سوفار خود بازگردد . آنان را بكشيد كه بدترين آفريدگانند « 1 » .
و از زبان انس بن مالك آوردهاند كه گفت : در روزگار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مردى بود كه عبادت و تلاش او ما را خوش مىآمد و اين را براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله باز گفتيم و نام وى را هم برديم ولى وى را نشناخت ، مشخصات وى را بيان كرديم باز هم وى را نشناخت در همين هنگام كه گفتگو مىداشتيم ناگهان سر و كلهء مرد پيدا شد ، گفتيم : همين است . گفت « شما دربارهء مردى براى من خبر آوردهايد كه در روى او اثر و چشم زخمى از شيطان هست » پس او روى آورد تا كنار ايشان ايستاد و سلام نگفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را گفت :
ترا به خدا سوگند مىدهم ، آيا هنگامى كه تو در كنار مجلس ما ايستادى گفتى كه در ميان قوم كسى برتر از من يا بهتر از من نيست ؟ گفت : به خدا آرى ، سپس داخل شد و به نماز ايستاد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گفت : چهكس اين مرد را مىكشد ؟ ابو بكر گفت : من پس بر وى درآمد و ديد نماز مىخواند . پس گفت : سبحان اللّه ! آيا مردى نمازخوان را بكشم ؟ با آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از قتل نمازگزاران نهى كرده ، پس بيرون شد ، رسول خدا گفت : چه كردى ؟ گفت خوش نداشتم مردى را كه در حال نماز است بكشم ، زيرا تو خود از قتل نمازگزاران منع كردى ، دوباره پرسيد : كيست آن مرد را بكشد ؟ عمر گفت : من و داخل شد . ديد او پيشانى بر زمين نهاده . عمر گفت : ابو بكر برتر از من بود ، پس بيرون شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را گفت باز بايست ! گفت ديدم پيشانىاش را در برابر خدا بهخاك نهاده خوش نداشتم او را بكشم . پس گفت : كيست آن مرد را بكشد ؟ على گفت : من . پس گفت :
اگر بتوانى بيابىاش . پس بهجاى وى درآمد و ديد بيرون رفته . پس بهنزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برگشت . پس او را گفت : باز بايست . گفت : ديدم بيرون رفته بود . گفت : اگر كشته مىشد ، دو نفر هم در ميان امت من - از اول ايشان تا آخر - اختلاف نمىكردند « 2 » .
هامش
( 1 ) . مسند احمد : 3 / 15 ؛ تاريخ ابن كثير : 7 / 298 .
( 2 ) . حلية الاولياء : 2 / 317 ، 3 / 227 ، مسند بزّاز از طريق اعمش ، ابو يعلى در مسند خود چنانكه ابن كثير در تاريخ خود : 7 / 298 ، آورده ؛ الاصابة : 1 / 484 .