تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
راست روايشان كه دانش پاك‌ترين پيامبرانشان پس از مرگ وى به او رسيد و خداوند متعال در قرآن ، او را روان پيامبرش شمرده است . نه با گزارشى آن چنانى كه هرگز نه هيچ‌يك از دل آگاهان توده آن را دانسته و نه پيشاپيش آنان خاندان پاك پيامبر كه اين دستور ويژهء ايشان بود - و با دست آويز آن - فرمان قرآن و سنت پيامبر را دربارهء ايشان روا نداشته و از اينكه دارايى پدر پاكشان به آنان رسد بىبهره گرديدند . با آنكه بر گردن او صلّى اللّه عليه و آله بايسته بود كه آنان را از اين زمينه آگاه سازد و روشنگرى آن را به پس از هنگامى كه نيازمند آنند باز نگذارد و تا بازپسين دم از زندگىاش آن را از همهء خانواده و كسان و همسر و پيروانش در دل خود پوشيده ندارد . نه با گزارشى آن‌چنانى كه توده را به آن همه شوربختى و خشم دچار ساخت و آتش كينه و دشمنى در سده‌هاى گذشته را هرچه داغ‌تر برافروخته ، راه پيشروى آن را به فراخى باز نمود و از همان نخستين روز گروه مسلمانان را گرفتار پراكندگى كرد ، تا آشتى و سازش و يك زبانى از ميان ايشان رخت بربست كه خداوند ناقل آن نيكو پاداش دهاد ! وانگهى اگر ابو بكر اين گزارش خويش را راست مىشمرد ، پس چرا با كار خود آن را بىارج نموده ، نامه‌اى براى فاطمهء صديقه عليها السّلام نگاشت تا فدك را به او باز گردانند ؟ تا عمر بن خطاب بر وى درآمد و پرسيد : اين چيست ؟ پاسخ داد : نامه‌اى است كه نوشته‌ام تا فاطمه آنچه را از پدرش مانده بستاند . گفت : پس هزينهء مسلمانان را از كجا مىآورى كه تازيان - چنانچه مىبينى - به پيكار با تو سر برداشته‌اند ؟ آنگاه عمر نامه را بگرفت و پاره كرد « 1 » . و اگر آن گزارش درست بود و مىبايد سخن آن جانشين پيامبر را باور داشت ، پس با آن همه برداشتهاى ناساز با يكديگر كه پس از وى نمودند چه بايد كرد ؟ و اين هم نمونه : 1 - چون عمر بن خطاب به جانشينى ابو بكر نشست ، فدك را به بازماندگان رسول خداوند صلّى اللّه عليه و آله برگرداند . تا على بن ابى طالب و عباس بن عبد المطلب بر سر آن به كشمكش برخاستند و على مىگفت : براستى رسول خداوند صلّى اللّه عليه و آله در زندگى خود آن را براى فاطمه
هامش
( 1 ) . السيرة الحلبية : 3 / 391 آمده گزارش يادشده را دخترزادهء ابن جوزى آورده است .