كيست باز بدارد تا ابو بكر سر برسد ، زيرا وى در آن هنگام - نه در آنجا بلكه - در بيرون مدينه در سنح بود « 1 » چرا كه ساخت و پاختها در نهان انجام مىگرفت .
نمىبينى كه بسيارى از بزرگان اين دار و دسته براى سر باز زدن عمر از پذيرفتن مرگ او صلّى اللّه عليه و آله بهانههايى تراشيدهاند تا كسى وى را نادان نشمارد چنانكه يكى مىنويسد : اين واكنش از شوريدگى مغز و آشفتگى دل وى بوده كه رويدادهاى آشكار را به فراموشى سپرده « 2 » . يكى هم اين پاسخ را دست آويز گرفته كه : با درگذشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سختى اندوه ، انديشهء عمر را ناچيز گردانيد تا آنجا كه مىگفت : به خدا او نمرده ، بلكه بهسوى پروردگارش رفته « 3 » .
نمونهء دوم ابن حجر نمونههاى ديگرى از دانش اين جانشين پيامبر را آورده و آنها را دستآويزى گردانيده است براى اينكه وى را بىچون و چرا از همهء ياران پيامبر داناتر بشمارد . يكى گزارشى است كه بخارى در صحيح خود پيرامون صلح حديبيه از زبان عمر بن خطاب آورده كه گفت : به نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شدم و پرسيدم اى پيامبر خدا ! آيا تو پيامبر راستين خدا نيستى ؟ پاسخ داد : آرى . پرسيدم : مگرنه ما در راه درستى هستيم و دشمن ما در راه نادرستى ؟ پاسخ داد : آرى . پرسيدم : پس چرا ما با همهء پيروى از كيش خود زبونى را بر خويش هموار كنيم ؟ پاسخ داد : براستى من رسول خداوند هستم و از فرمان او سر نمىپيچم و او ياور من است . گفتم : مگر تو به ما نگفتى كه ما به خانهء خدا خواهيم رفت و در پيرامون آن خواهيم چرخيد ؟ پاسخ داد : آرى ، ولى آيا گفته بودم كه همين امسال خواهيم رفت ؟ گفتم : نه ، گفت : پس براستى كه در آينده تو بهسوى آن رهسپار شده و پيرامون آن خواهى چرخيد . گفت : سپس به نزد ابو بكر شدم و گفتم :
ابو بكر ! مگر اين مرد پيامبر راستين خدا نيست ؟ گفت : آرى ، گفتم : مگرنه ما در راه راست هستيم و دشمن ما در راه نادرستى ؟ گفت : آرى ، گفتم : پس چرا ما با همهء پيروى از
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 3 / 197 ؛ طبقات ابن سعد ، چاپ مصر شمارهء پىدرپى 786 ؛ تفسير قرطبى : 4 / 223 ؛ عيون الاثر : 2 / 339 .
( 2 ) . شرح المقاصد ، تفتازانى : 2 / 294 .
( 3 ) . عيون الاثر ، ابن سيد الناس : 2 / 339 .