مىنگريست و هركه در جايى بود آنچه را ديگران نيستند تا بنگرند با چشم خود مىبيند .
و چرا بهانهء خالد براى كشتن مالك اين بود كه او گفته است : « گمان نمىكنم دوست شما بهجز چنين و چنان گفته باشد ؟ » و با اين سخن به زبان خويش مىگويد كه او خود ، وى را كشته است ، جز آنكه سخنى گوشهدار بر آن مرد بسته كه اگر هم گيريم از دهان او درآمده باشد ، از ديدگاه هيچكس از تودهء مسلمانان ، كشتن او را روا نمىگرداند و چون پاى كارى به ميان آيد كه داورى بهدرستى و نادرستى آن نتوان كرد ، براى آن كيفرى نبايد روا داشت .
و چرا عمر او را دشمن خدا و آدمكش شمرد و بر آن رفت كه وى بهناروا با آن زن بياميخته ؟ هرچند كه اينها ابو بكر را از راه خود برنگردانيد .
و چرا عمر رو در روى ياران پيامبر آبروى او را با گفتن اين سخن ريخت كه : مردى مسلمان را كشتى و سپس بر زنش جهيدى ، به خدا سوگند كه ترا با سنگهاى كردار خودت سنگسار خواهم كرد ؟
و با اينكه كشته شدن مالك و يارانش به گردن زبان كنانيان بود نه گناه خالد - پس چرا - عمر آشوب و ستمى در شمشير او يافته بود ؟
و چرا خالد از پاسخ او خاموش ماند ؟ مگر هيچانگيزهاى به جز كردارش او را لال ساخت ؟ آدمى بر خويشتن بينا است هرچند دست بهانههايى براى خود بيارد « 1 » .
و چرا ابو بكر سخن عمر بن خطاب را در نكوهش خالد راست شمرد و از پذيرفتن آن سر باز نزد و تنها در يكجا گفت كه او در سخن خدا لايهاى تازه يافته و جاى ديگر هم يك برترى برايش تراشيده ؟
و چرا خالد بفرمود تا سرها را بهجاى آجر در زير ديگها نهند و ننگى را كه زبان كنانيان براى او پديد آورده بود ، بيفزود ؟
و چرا خالد بر همسر مالك برجهيد و خانوادهء او را به بردگى گرفته ، گروهش را از هم
هامش
( 1 ) . قيامة 75 / 15 و 14 .