اين برداشت دوم او است ، ولى نخست بر آن بوده كه « كلاله » تنها بستگانى هستند كه فرزند نباشند و در اين نگرش نيز عمر بن خطّاب با وى همداستان بود . سپس هردو به برداشتى كه پيشتر شنيدى ، گرويدند . « 15 » آنگاه هركدام راه جداگانهاى رفتند ، ابن عبّاس گفت : من بازپسين كسى بودم كه با عمر بن خطّاب به سخن پرداختم و او گفت من و ابو بكر دربارهء « كلاله » برداشتى ناساز باهم داشتيم و سخن همان است كه من گفتهام « 16 » . و در گزارش درست بيهقى و حاكم و ذهبى و ابن كثير « 17 » از زبان ابن عبّاس آمده كه گفت :
من بازپسين كسى بودم كه با عمر به سخن پرداختم و شنيدم كه مىگفت : سخن همان بود كه من گفتم . پرسيدم : چه گفتى ؟ پاسخ داد : « كلاله » از آن كسى است كه او را فرزندى نباشد .
اين سخن را عمر پس از زخم خوردن به زبان رانده و گرنه با نشستن بهجاى ابو بكر گفت : من شرم دارم با او دراينباره ناسازگارى نمايم كه گذشت ، و پس از آن نيز يكبار گفت : روزگارى بر من آمد كه نمىدانستم « كلاله » چيست تا پى بردم « كلاله » آن است كه كسى نه فرزند داشته باشد و نه پدر . « 18 » و پس از همهء اينها با بينايى بر آنچه مىگفت ، گفت آنچه گفت .
من نمىدانم آن احتياط كارى كه خليفه بر خويشتن بايسته شناخته بود آن هم با سختى و تندىاى كه از گفتن معنى « اب » بازايستاد ، اكنون كجا گريخته ؟ و كدام آسمان سايه بر سرش افكند و كدام زمين او را دربرگرفت و كجا رفت و چه كرد كه در اينجا در زمنيهء دين خداوند سخنى گفت كه درستى آن را از گمراهكننده بودنش باز نمىشناخت و نمىدانست آيا از خداست يا از خودش و از اهريمن ؟ و چگونه آيهء تابستانى بر او پوشيده
هامش
. اعلام الموقعين 29 .
( 15 ) . رك : تفسير قرطبى : 5 / 77 .
( 16 ) . رك : تفسير ابن كثير : 1 / 595 .
( 17 ) . رك : مستدرك حاكم : 2 / 304 : كه جداگانه نيز داورى بهدرستى گزارش داده است ، السنن الكبرى ، بيهقى : 6 / 225 ؛ تلخيص المستدرك ، ذهبى كه داورى حاكم را نيز دربارهء گزارش به زبان آورده ، تفسير ابن كثير : 1 / 595 ، كه داورى حاكم را نيز ياد كرده و بهزبان آورده است .
( 18 ) . رك : السنن الكبرى : 6 / 224 .