تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
پرنده‌اى آن را در رسيدن به پايگاه بلندم يارى ندهد ؛ پس من آن جامه را رها كردم و پيراهنى ديگر درپوشيده ، چشم از فرمانروايى بستم و در كار خود انديشيدم كه آيا با دست تنها برخيزم و بر او تاختن برم يا بر تاريكى كوركننده‌اى شكيبايى و رزم كه بزرگسالان را فرسوده و خردسالان را پير و پژمرده مىسازد و گروندگان به كيش راستين در زمينهء آن چندان رنج مىبرند تا به ديدار پروردگارشان شتابند ؛ ديدم شكيبايى به آيين خرد نزديك‌تر است ؛ پس شكيبايى كردم ، آن هم به‌گونه‌اى كه خار در چشمم بود و استخوان در گلويم ؛ چرا كه ميراث خويش را مىنگريستم كه به تاراج مىرود ، تا نخستين كس از آنان به‌راه خود رفت و گوى فرمانروايى پس از خويش را به‌سوى ابن خطّاب افكند . در اين هنگام على ، سرودهء اعشى را بر زبان راند : - چه جداييها است ميان روز من كه با رنج سوارى بر پشت شتر مىگذرد با روز حيّان برادر جابر كه با آسودگى سپرى مىشود . شگفتا ! با آنكه خود در هنگام زندگى ، از مردم مىخواست پيمان‌شان را در فرمانبرى از وى نديده بگيرند ، براى پس از مرگش نيز پاى همان بند و بستها را به‌سود يكى ديگر در ميان كشيد تا اين دو تاراجگر ، فرمانروايى را ، همچون دو پستان شير ميان خود بخش كردند ؛ آرى ، كار را به كسى بس درشتخو واگذاشت كه سخنى تند و ناهموار داشت و ديدارى رنج‌افزا ، بسيار مىلغزيد و به پوزش‌خواهى مىپرداخت ، همراهان او چونان كسى بودند كه بر شتر سركش سوار شود كه اگر مهار را سخت نگه دارد ، بينى شتر پاره مىشود و اگر رها كند ، در پرتگاه سرنگون شود . پس به‌حيات خداوندى سوگند كه مردم در روزگار او گرفتار بيراهه‌روى و چند رنگى و ناآرامىشدند و من نيز در آن روزگار دراز شكيبايى ورزيدم تا او هم به راه خود رفت و گزينش فرمانروا را به گروهى سپرد كه به گمان او من نيز يكى از ايشانم . خدا را كه چه شورايى ! كجا در برترى من چون و چرايى بود تا در كنار اين‌گونه همگنان جاى بگيرم ؟ ولى باز هم در فراز و نشيبهايى كه رفتند ،