ارج و ارزشى براى خود نمىشناخت تا به يارى آن در برابر آن آشوب سهمگين بايستد .
آنجا ملّتى را مىديدى كه از تنگناى خاستگاهش بهمستان مىنمايد - و مست نبود - « 1 » و آنچه در دلش مىگذشت نهانى با وى مىگفت كه يك چند درنگ كند و چشم بهراه بماند تا از سنگينى آشوبها كاسته شود و سرانجام كارى كه نهانى بنياد آن را ريختهاند ، آشكار گردد ، گمرهان از رهيافتگان شناخته آيند ، كه آنچه اكنون در دلها مىگذرد ، دستهاى را بهروز ماده شترى نشانيده كه زارى مىكند و هراسان از زمينى ديگر مىشتابد و در ماتم جدايى از بچهاش مىنالد و از پشيمانى ، لب به دندان مىگزد و چه بسا نالهاى كه نالهكننده را بىنياز نمىدارد ! « 2 »
در پيرامون آنگونه جانشينى از پيامبر چه مىتوانم گفت ؟
آن هم پس از آنكه ابو بكر و عمر بن خطّاب ، آن را كار و رويدادى ناگهانى و بىانديشه شمردند ، همانند آنچه نادانان پيش از اسلام مىكردند كه خدا مردم را از بدى نگاه داشت .
و پس از آنكه عمر دستور داد تا هركس مانند آن بار از مردم دست فرمانبرى گيرد بكشندش . « 3 »
و پس از آنكه خودش در روز سقيفه گفت : هركس بىآنكه با مسلمانان مشورت كند كسى را به فرمانروايى بشناسد ، اين فرمانبردارى و فرمانرانى بههيچ روى پذيرفته نيست ، مبادا كه كشته شوند . « 4 »
و پس از آنكه به ابن عبّاس گفت : على در ميان شما براستى سزاوارتر از من و ابو بكر
هامش
( 1 ) . حج 22 / 2 .
( 2 ) . التمهيد باقلانى 196 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 2 / 19 ؛ رك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) 5 / 370 .
( 3 ) . التمهيد 196 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 123 ؛ الصواعق ابن حجر 21 .
( 4 ) . صحيح بخارى : 10 / 44 باب سنگساركردن روسبى باردار ؛ مسند احمد : 1 / 56 ؛ سيرهء ابن هشام :
4 / 338 ؛ النهايه ابن اثير : 3 / 175 ؛ تيسير الوصول : 2 / 45 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 128 ؛ تاريخ ابن كثير :
5 / 246 .