هاشمى آوا درمىدهد : ابو بكر ! چه زود بر خاندان پيامبر تاخت برديد و به تاراجشان پرداختيد ! بهخدا سوگند با عمر سخن نخواهم گفت تا خداى را ديدار كنم . « 1 »
و پس از آنكه مىبيند حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را دستگير و همچون شترى كه چوب در بينىاش كردهاند ، تا مهار شود ، بهسوى خود مىكشند « 2 » ، مىبرند و با درشتى مىرانند و مردم گرد آمدهاند و مىنگرند ، به او مىگويند دست فرمانبرى ده ! و مىگويد :
اگر ندهم چه ؟ پاسخ مىشنود : بههمان خداى كه جز او خدايى نيست ، گردنت را مىزنيم ، مىگويد : بر اين بنياد بندهء خدا و برادر رسولش را خواهيد كشت . « 3 »
و پس از آنكه مىبيند برادر پيامبر خدا به آرامگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پناه برده ، مىگريد و فرياد مىكند : برادر ! اين گروه مرا ناتوان شمردهاند و نزديك است خونم را بريزند . « 4 »
و پس از آنكه مىبيند على عليه السّلام را مىرانند تا دست فرمانبردارى دهد و همان هنگام ابو عبيدهء جرّاح آوا درمىدهد : « پسر عمو ! تو خردسالى ! و اينان سالخوردگان گروهت هستند ، تو تجربه اينان را ندارى و چنان مىبينم كه ابو بكر در اين كار از تو نيرومندتر است و سختتر مىتواند دشوارىها را بر خود هموار كرده ، از پايگاه خود همهجا را آگاهانه بنگرد . اكنون اين كار را به ابو بكر گذار كه تو اگر زنده بمانى و روزگارت بپايد براى اين كار شايسته و سزاوارى - از ديدگاه برترىات و ديندارىات و دانشت و برداشت و پيشينهات و تبارت و دامادى پيامبر كه دارى - . « 5 »
و پس از آنكه مىبيند انصار در آن سخت روز فرياد برداشته و مىگويند : جز با على به هيچكس دست فرمانبردارى نخواهيم داد . و آن يكىشان - كه رزمندهء نبردگاه بدر نيز هست - فرياد مىزند : « يك فرمانروا از شما و يكى هم از ما » و عمر هم به او مىگويد : اگر
هامش
( 1 ) . شرح ابن ابى الحديد : 1 / 134 و 1 / 19 .
( 2 ) . العقد الفريد : 2 / 285 ؛ صبح الاعشى : 1 / 228 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 3 / 407 .
( 3 ) . الامامة و السياسة : 1 / 13 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 2 / 19 و 8 ؛ اعلام النساء : 3 / 1206 .
( 4 ) . الامامة و السياسة : 1 / 12 .
( 5 ) . الامامة و السياسة : 1 / 13 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 2 / 5 .