حدّ شراب زد . اين خبر به گوش عمر بن خطاب رسيد ، به عمرو نوشت : عبد الرحمن بن عمر را بر يك شتر بدون پلاس و جهاز پيش من بفرست . عمرو او را با اين وضع فرستاد و چون عبد الرحمن بر عمر وارد شد او را شلاق زد و شكنجه نمود به خاطر اينكه پسر عمر و خليفهزاده است ، آنگاه او را فرستاد و چند ماهى به سلامتى زندگى كرد تا آنكه اجلش رسيد و مرد و عموم مردم تصوّر مىكنند كه او از شلّاق عمر مرد ، حال آنكه از شلاق او نمرد .
از عمرو بن عاص حكايت شده در حديثى كه گويندهاى گفت :
عبد الرحمن بن عمر و ابو سروعة درب منزل اجازه مىخواهند گفتم :
بيايند . پس وارد شدند در حالى كه سرشكسته و شرمنده بودند و گفتند : بر ما حدّ خدا را اقامه كن چونكه ما ديشب شرابى خورديم و مست شديم . گفت : پس آنها را راندم ، عبد الرحمن گفت : اگر ما را پاك نكنى و حد نزنى وقتى مدينه رفتم به پدرم خبر مىدهم . گفت : پس رأى من براين شد و دانستم كه اگر بر آنها اقامه حدّ نكنم عمر بر من غضب خواهد كرد و مرا معزول خواهد نمود . و ما بر آن فكر بوديم كه عبد اللّه بن عمر وارد شد ، برخاستم و او را مرحبا گفتم و خواستم او را جاى خود بنشانم نپذيرفت و گفت : پدر من مرا نهى كرد كه بر تو وارد شوم مگر آنكه چاره نداشته باشم ، سر برادرم را جلوى چشم مردم نتراش و امّا شلاق ، هرچه صلاح مىدانى بكن . در آن زمان بعد از حد سر را هم مىتراشيدند ، گفت : آنها را به صحن خانه برده و بر آنها حد زدم ، و پسر عمر ، برادرش را به داخل منزل برده و سرش را با سر ابو سروعة تراشيد ، قسم به خدا كه من چيزى در اين موضوع به عمر ننوشتم تا آنكه نامه عمر رسيد و در آن نوشته بود : وقتى كه نامه من رسيد ، عبد الرحمن بن عمر را در عبايى پيچيده و بر شتر بىجهازى بفرست تا معلوم شود چه كار بدى كرده .
پس همانطورى كه پدرش نوشته بود او را فرستادم و نامه را براى پسر عمر خواندم و نامهاى به عمر نوشتم و عذرخواهى كردم و به او خبر دادم كه او را در صحن منزلم شلّاق زدم و قسم به خدايى كه سوگند ياد نمىشود به بزرگتر از او ، كه من در صحن
الغدير ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٤١٥