تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
نخعى نقل كرده‌اند : در كوفه مردى بود كه كتب دانيال نبى را جستجو مىكرد و اين برنامه او بود . نامه‌اى از عمر رسيد كه او را به سوى عمر بفرستند . چون بر عمر وارد شد شلاقش را بلند كرده و بر سرش زد و شروع كرد به خواندن :
الر ، تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ ،
تا رسيد به غافلين ، گفت : دانستى چه مىخواهد ؟ گفت : اى امير مؤمنان ! مرا رها كن ، به خدا قسم چيزى از اين كتابها را پيش خود باقى نمىگذارم جز آنكه آنها را مىسوزانم ، پس او را رها كرد . « 1 » و در تاريخ مختصر الدول ابى الفرج ملطى ( م 648 ) اين گونه آمده است . و زنده ماند يحيى غزا ماطيقى تا آنكه عمرو بن عاص شهر اسكندريه را فتح كرد و بر عمرو داخل شد و مقام علمى او را شناخته بود . پس عمرو وى را احترام كرد و از او سخنان فلسفى شنيد كه عرب با آن مانوس و آشنا نبود ، پس مجذوب و فريفته آن شد . و عمرو مردى زيرك و خوش‌گوش و صحيح الفكر بود ، ملازم او شده و از او جدا نمىشد . روزى يحيى به او گفت : به درستى كه تو مسلط شدى به حاصل‌هاى اسكندريه و مهر گذاردى بر هرصنفى كه در آن موجود است ، پس آنچه كه براى تو سودمند است ما با تو در آن معارضه نمىكنيم و آنچه كه براى تو سود و فايده‌اى ندارد پس ما بر آن سزاوارتريم . عمرو گفت : آنچه تو به آن نيازمندى چيست ؟ گفت : كتابهايى فلسفى كه در خزينه دولتى و شاهى مانده است . عمر به او گفت : اين چيزى است كه براى من امكان ندارد كه در آن دستور بدهم ، مگر بعد از اجازه خواستن از امير مؤمنين عمر بن خطاب . پس به عمر نوشت و سخن يحيى را هم تذكر داد . نامه عمر به او رسيد كه در آن گفته بود : و امّا كتابهايى را كه ياد كردى ، اگر در آن چيزى است كه موافق با كتاب خداست ، پس در كتاب خدا از آن بىنيازى و توانگرى است و اگر در آن چيزى است كه مخالف كتاب خداست پس حاجتى به آن نيست . پس به نابودى آنها اقدام كن ! عمرو بن عاص شروع كرد به تقسيم‌كردن آنها بر حمامهاى اسكندريّه و سوزانيدن آنها در گلخن‌هاى حمامها ، تا
هامش
( 1 ) . سيره ، عمر ابن جوزى 107 ؛ شرح ، ابن ابى الحديد : 3 / 122 ؛ كنز العمال : 1 / 95 .