و عمرو مردى زيرك و خوششنوا و صحيح الفكر و درستانديشه بود ، پس ملازم او شد و از او جدا نمىشد . روزى يحيى به او گفت : تو بر خرمنها و حاصلهاى اسكندريه مسلط شدى و بر تمام اجناس موجود آن مهر گذاردى ، پس امّا آنچه براى تو در آن منفعت است ، من در آن با تو معارضه نمىكنم و امّا آنچه نفعى و سودى براى شما در آن نيست ، ما سزاوارتر به آنيم . پس دستور بده به جداكردن آن ! عمرو به او گفت : و آنچه تو به آن نيازمندى چيست ؟ گفت : كتابهاى فلسفى كه در خزائن دولتى و شاهى است و شما بر آن تسلط پيدا كردى و ما محتاج به آنيم و نفعى براى شما در آن نيست .
عمرو گفت : چهكسى اين كتابها را جمع كرده و قصّه آن چيست ؟ يحيى به او گفت :
بطولوماوس فيلادلفوس از پادشاهان اسكندريه وقتى پادشاه شد ، دوستدار علم و علما بود و از كتب علم جستجو كرده و دستور جمعآورى آنها را داد و براى آن مخازنى جداگانه ترتيب داد و مردى را كه معروف به ابن زمره ( زميره ) بود متولى آن نمود و او را ترغيب به كوشش در جمعآورى و تحصيل آن و مبالغه در قيمتهاى آن و تشويق بازرگانان آن نمود ، پس او هم به خوبى انجام داد و در مدتى پنجاه هزار و يكصد و بيست كتاب جمعآورى كرد .
و چون پادشاه جمع شدن كتب و حقيقت مقدار آن را مىدانست به زميره گفت : آيا مىبينى كه در روى زمين از كتابهاى علمى چيزى باشد كه پيش ما نباشد ؟ زميره به او گفت : در دنيا هست كتبى در سند و هندوستان و فارس و جرجان و ارمنيّه و بابل و موصل و سلطان روم كه نزد ما نيست . پس پادشاه از سخن او تعجب كرد و به او گفت : به تحصيل كتب ادامه بده ! پس همواره كتاب جمعآورى مىكرد تا آنكه مرد و اين كتابها محفوظ و مصون بود ، هركس كه متولى آن مىشد از سوى پادشاهان و پيروان آنان تا زمان ما مراعات آن را مىكرد . پس عمرو زياد شمرد آنچه يحيى ياد كرده بود و از آن به تعجب آمده بود و به او گفت : امكان ندارد براى من كه دستورى بدهم يا كارى كنم مگر بعد از اجازه گرفتن از امير مؤمنين عمر بن خطاب و به عمر نوشت و سخنى را كه يحيى ياد كرده بود تعريف كرد و از او خواست كه درباره كتابها چه كند . نامه عمر به او رسيد كه در آن
الغدير ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٩٣