تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
خودم كه در پيش تو كسى است كه زندگى او مذموم است و حال آنكه مذمّتى براى او نيست ، پس به درستى كه مرا اين‌طور بود و من قفل تو را نگشودم و در عمل تو شركت نكردم . پس عمر به او نوشت : امّا بعد ، به درستى كه من به خدا قسم از آن افسانه‌هايى كه نوشتى نيستم و ترتيب كلام دادن در غير مورد تو را بىنياز نكند كه خود را تزكيه و تبرئه كنى و من به سوى تو محمّد بن سلمه برانگيختم ، تا مال تو را نصف كند به درستىكه شما فرمانداران بر چشمه‌هاى مال نشسته‌ايد ، عذر و بهانه‌اى شما را مستثنى نمىكند ، جمع مىكنيد براى فرزندانتان و مهيّا مىكنيد براى خودتان ، امّا قطعا شما براى خودتان بدنامى جمع مىكنيد و آتش را به ارث مىبريد ، و السّلام ! چون محمّد بن سلمه بر او وارد شد عمرو براى او غذاى فراوانى ترتيب داد . پس محمّد بن سلمه از خوردن چيزى از آن امتناع كرد . عمرو به او گفت : آيا غذاى ما را حرام مىدانى ؟ گفت : اگر غذاى ميهمانى را پيش من گذارند مىخورم و ليكن غذايى پيش من گذارد كه آن مقدمهء شرّ است ، به خدا قسم آب هم پيش تو نمىآشامم ، پس بنويس براى من هرچيزى را كه براى تو است و آن را پنهان نكن . پس تمام اموالش را تقسيم كرد تا آنكه يك جفت كفش باقى ماند ، پس يكى از آن‌دو را گرفت و ديگرى را گذارد . عمرو بن عاص خشمناك شد و گفت : اى محمّد بن سلمه ! خدا زشت و بدنام كند زمانى را كه عمرو بن عاص براى عمر بن خطاب فرماندارى كرد ، به خدا قسم من خطاب را مىديدم كه پشته‌اى از هيزم روى سرش حمل مىكند ، بر سر پسرش هم مثل آن است ، از آن پدر و پسر نبود مگر بردى كه به مچ دست هم نمىرسيد . و به خدا قسم عاص بن وائل كسى نبود كه به پوشيدن لباس ديباجى كه به طلا مزيّن شده بود راضى شود . محمّد به او گفت : ساكت شو ! به خدا قسم عمر از تو بهتر است و امّا پدر تو و پدر او هردو در آتش هستند و قسم به خدا اگر نبود زمانى كه تو در آن پيشى گرفتى ، هرآينه