تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
هزار جمع شد . چون مرا عزل كرد و من بر عمر وارد شدم ، به من گفت : اى دشمن خدا و دشمن مسلمين ! يا گفت : دشمن كتاب خدا ! مال اللّه را دزديدى ! گفتم : من دشمن خدا و مسلمين يا دشمن كتاب او نيستم ، و ليكن من دشمن كسى هستم كه دشمن خدا و مسلمين باشد . و لكن اسب‌هايى بچه آوردند و سهامى جمع شد ، پس از من دوازده هزار گرفت و چون نماز صبح را خواندم گفتم : اللهمّ اغفر لعمر ! خدايا ! مرا ببخش ، تا آنكه بعد از آن گفت : اى ابو هريره ! آيا عامل نمىشوى ؟ گفتم : نه . گفت : براى چه ؟ به تحقيق كه عامل شد كسى كه بهتر از تو بود . يوسف عليه السّلام گفت : مرا قرار بده بر گنجينه‌هاى زمين . پس گفتم : يوسف عليه السّلام پيامبر فرزند پيامبر بود و من ابو هريره پسر اميّه هستم و از شما مىترسم از سه چيز و دو چيز ، گفت : پس چرا نگفتى پنج چيز . گفتم : مىترسم كه بر پشتم بزنى و آبرويم را ببرى و مالم را بگيرى و كراهت دارم كه بدون حكم بگويم و بدون علم حكم كند . عمر ابو هريره را طلبيد و به او گفت : دانستى كه من تو را عامل بر بحرين گردانيدم و حال آنكه تو نعلين و كفش نداشتى ، پس از آن به من رسيد كه تو اسب‌هايى خريده‌اى به هزار و ششصد دينار ، گفت : براى ما اسب‌هايى بود كه كره زاييده و هدايايى بود كه مردم مىدادند كه به آن ملحق شد . گفت : من براى تو روزى و مخارجت را حساب كردم و اين زيادى است ، آن را بده ! گفت : براى تو نيست ، گفت : آرى به خدا قسم كه پشتت را به درد مىآورم . سپس برخاست به سوى او با شلاقش و او را چنان محكم زد تا آنكه خون جارى شد . آنگاه گفت : آنها را بيار ! گفت : من آن را نزد خدا حساب كردم ( يعنى در راه خدا دادم ) . گفت : من آن را نزد خدا حساب كردم ( يعنى در راه خدا دادم ) . گفت : اين است اگر از حلال گرفتى آن را به ميل و رغبت پرداختى ، يا از دورترين نقاط بحرين مردم براى تو آوردند نه براى خداست و نه براى مسلمان‌ها ، اميمه تو را نزاييده مگر براى خرچرانى - و اميمه مادر ابو هريره بود - . 2 - سعد بن ابى وقاص كه به او مستجاب مىگفتند به خاطر قول پيامبر صلّى اللّه عليه و آله : « بپرهيزيد از دعاى سعد ، چون عمر مال او را نصف كرد سعد به او گفت : هرآينه من تصميم گرفتم ،