تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
خالد مىگذشت ، مىگفت : اى خالد ! مال اللّه را از زير نشيمنگاهت بيرون آر ، پس او مىگفت : قسم به خدا از مال خدا چيزى پيش من نيست . و چون بر او اصرار كرد ، خالد به او گفت : اى امير مؤمنان ! ارزش آنچه در سلطنت و خلافت شما به دست آوردم چهل هزار درهم نيست . پس عمر گفت : من به چهل هزار درهم از تو گرفتم . گفت : باشد آن مال تو . عمر گفت : آن را گرفتم . و خالد مالى نداشت جز اسباب و وسايل زندگى و بردگانى كه آن را ارزيابى كردند پس قيمتش به هشتاد هزار درهم رسيد . عمر آن را نصف كرد و چهل هزار به او داد و مال را گرفت . پس بعضى به او گفتند : اى امير مؤمنان ! اگر به خالد مالش را برگردانى بهتر است . و گفت : جز اين نيست كه من تاجر مسلمين هستم و قسم به خدا كه هرگز به او برنگردانم و عمر خيال مىكرد كه با اين علمش تلافى از خالد نموده و دلش خنك شده است . و در تاريخ ابن كثير ياد شده كه عمر به على عليه السّلام ، بعد از مرگ خالد گفت : پشيمان شدم بر آنچه كه از من به خالد شده بود و گفت : خدا رحمت كند ابو سفيان ( خالد ) را ! هرآينه ما دربارهء او چيزهايى گمان مىكرديم كه وجود نداشت . « 1 » و ابن كثير از محمّد بن سيرين ياد كرده است كه گفت : خالد بر عمر وارد شد و پيراهن حريرى دربر داشت . عمر به او گفت : اين چيست اى خالد ! گفت : و چه عيبى دارد اى امير مؤمنان ؟ ! آيا عبد الرحمن بن عوف حرير نپوشيد ؟ ! گفت : و تو مثل ابن عوفى و براى توست مثل آنچه براى ابن عوف است ؟ من حكم كردم بر هركس كه در اين خانه است اينك هريك از ايشان هرچه به دستش مىرسد بگيرد . گفت : پس حاضرين ريختند و پيراهن ابريشمى خالد را پاره كردند تا چيزى از آن باقى نماند . « 2 » و بلاذرى جمعى از حكام را كه عمر بن خطاب اموالشان را مصادر كرد حتى يك لنگه كفش آنها را نيز گرفت ياد كرده است : 1 - ابو بكره نفيع بن حرث بن كلده ثقفى .
هامش
( 1 ) . تاريخ ، ابن كثير : 7 / 117 . ( 2 ) . همان : 7 / 115 .