عمر به او گفت : به اينكه مرا نفرين كنى . گفت : بلى . گفت : در اين موقع مرا به دعاكردن پروردگارم بدبخت نمىيابى !
و بلاذرى در فتوح البلدان از ابن اسحاق نقل كرده است كه گويد : سعد بن ابى وقّاص عمارتى چند طبقه بنا كرد و براى آن درى از چوب قرار داد و بر قصرش در مخصوصى منبتكارى شده به طلا و نقره اختصاص داد عمر بن خطاب ، محمّد بن مسلمه انصارى را برانگيخت تا آنكه در عمومى و خصوصى را سوزانيد و سعد را واداشت در مساجد كوفه پس سعد دربارهء عمر نگفت مگر خير . « 1 »
و سيوطى گويد : عمر عمّالش را فرمان داد ، پس اموالشان را نوشتند ، از جمله سعد بن ابى وقاص و نصف مالشان را گرفت .
3 - وقتى كه عمر ابو موسى اشعرى را از بصره عزل كرد ، اموال او را نصف كرد .
4 - عمر بن خطاب به عمرو بن عاص نوشت در حالى كه او فرماندار عمر بر مصر بود .
از عبد اللّه عمر بن خطاب به عمرو بن عاص : سلام عليك ، به تحقيق به من رسيده كه شايعهاى براى تو منتشر شده كه داراى اسب و شتر و گاو و گوسفند و بردگانى شدهاى و خاطر من هست پيش از اين تو مالى نداشتى ، پس براى من بنويس از كجا اين اموال را آوردى و آن را كتمان نكن !
عمرو بن عاص به او نوشت : به سوى عبد اللّه امير المؤمنين ، سلام عليك ، پس من شكر و سپاس مىگذارم خدايى را كه جز او خدايى نيست ، امّا بعد ، پس نامه امير المؤمنين به من رسيد كه در آن ياد شده آنچه براى من شايع شده و اينكه او مرا مىشناخت كه پيش از اين من مالى نداشتم و من اعلان مىكنم امير مؤمنان را كه من در زمينى هستم كه نرخ در آن ارزان است و من علاج مىكنم از حرفه دامدارى و زراعت آنچه كه اهل آن علاج مىكنند و در روزى امير مؤمنين توسعه است ، به خدا قسم اگر خيانت با تو حلال بود من به تو خيانت نمىكردم ، پس اى مرد ، كوتاه كن كه براى من حسبهايى هست كه آن بهتر از عملكردن براى توست اگر برگرديم به آن زندگى خواهيم كرد . و قسم به جان
هامش
( 1 ) . فتوح البلدان ، بلاذرى 286 .