تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
عمامه‌اش را بردارد و آن را دو بخش و قسمت كند . پس خودش را تكذيب نكرد . ابو عبيده مالش را تقسيم كرد تا آنجا كه يك لنگه نعلينش را هم گرفت و يك لنگهء ديگر را براى او گذارد و خالد مىگفت : سمعا و طاعة لا امير المؤمنين ، شنيدم و مطيعم امير مؤمنان را . و به گوش عمر رسيد كه خالد ده‌هزار دينار يا درهم به اشعث بن قيس داد كه احسان كردن به او را قصد كرده بود . پس به سوى ابو عبيده فرستادند كه بالاى منبر رود و خالد را جلوى خود نگاه داد و كلاه و عمامهء او را از سرش بردارد و او را به عمامه‌اش ببندد كه اگر ده‌هزارى كه به او داده از مالش بوده ، پس اسراف كرده و اگر از مال مسلمين بوده ، پس خيانت كرده است . چون خالد بر عمر وارد شد به او گفت : اين توانگرى را به دست آورده‌اى كه ده‌هزار دينار از آن را به عنوان جايزه مىدهى ؟ گفت : از انفال و دو سهم . عمر گفت : آنچه از نود هزار بيشتر باشد براى توست . پس اموال و عروض آن را ارزيابى كرد و از آن بيست هزار گرفت سپس به او گفت : قسم به خدا كه تو براى من بزرگوارى و به راستى كه تو حبيب منى و بعد از امروز براى من بر چيزى عمل نخواهى كرد . و به شهرها نوشت كه من خالد را از روى خشم يا بخلى و خيانتى معزول نكردم و ليكن مردم فريفتهء او شدند ، پس دوست داشتم كه بدانند كه همانا خدا فاعل ما يشاء است و اوست كه هركار را مىكند . حلبى گويد : و اصل و ريشهء عداوت ميان خالد و آقاى ما عمر بنا بر آنچه شعبى حكايت كرده اين بود كه در جوانى باهم كشتى گرفتند و خالد پسر دايى عمر بود ، خالد عمر را زمين زد و ساق پايش شكست ، پس معالجه كرد و بست تا خوب شد و چون به خلافت رسيد اوّل كارى كه كرد عزل خالد بود و گفت : هرگز نبايد متولى عملى و كارى براى من باشد . و از اين جهت به سوى ابو عبيده فرستاد كه اگر خالد خودش را تكذيب كند . . . . « 1 » و طبرى در تاريخ خود از سليمان بن يسار نقل كرده است كه گفت : هروقت كه عمر بر
هامش
( 1 ) . السيرة الحلبية : 3 / 220 ؛ تاريخ ، ابن كثير : 2 / 115 .