تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
نمىگذاردم آغل گوسفندى كه فراوانى آن تو را مسرور كند و نوزادان آن تو را خوشحال نمايد . پس عمرو گفت : اين سخنان من نزد تو امانت خداست و به عمر بازگو نكن ! 5 - ابو سفيان از معاويه ديدن كرد . پس چون از پيش او برگشت از پيش او بر عمر وارد شد . عمر گفت : به ما اجازه بده ابو سفيان ! گفت : چيزى به ما نرسيده كه تو به آن اجازه بدهيم . پس عمر انگشترى او را گرفت و آن را براى هند ( زن ابو سفيان ) فرستاد و بفرستاده گفت : به هند بگو ابو سفيان مىگويد بنشانى انگشترى نگاه كن ، آن‌دو خورجين را كه آوردم و به تو سپردم حاضر كن . پس آن‌قدر توقف نكرده بود عمر كه دو خورجينى كه در آن ده‌هزار درهم بود آوردند . عمر آنها را به بيت المال اضافه كرد ، و چون عثمان خليفه شد آنها را به ابو سفيان برگردانيد . پس ابو سفيان گفت : من مالى را كه عمر آن را بر من عيب گرفت و مرا به آن سرزنش كرد ، نمىگيرم . 6 - چون عمر بن خطاب عتبة بن ابو سفيان را والى طايف و صدقات آن نمود ، سپس او را معزول كرد در يكى از راه‌ها به او برخورد كرد و با او سىهزار درهم پول ديد . به او گفت : اين پول‌ها را از كجا آوردى ؟ گفت : به خدا قسم اين نه براى تو است و نه براى مسلمان‌ها و ليكن آن مالى است كه با آن براى خريدن مزرعه‌اى اقدام مىكنم . عمر گفت : همراه عامل و فرماندار خود مالى يافتيم و راهى براى آن نيست مگر بيت المال و آن را از او گرفت . پس چون عثمان خليفه شد به ابو سفيان گفت : آيا تو به اين مال نياز دارى ؟ به درستى كه من نمىبينم براى گرفتن پسر خطاب در آن راهى و جهتى را نمىبينم . گفت : به خدا قسم كه ما به آن نياز داريم و ليكن تو رد نكن فعل كسى كه پيش از تو بوده ، پس كسانى كه بعد از تو خواهند آمد ، به تو برمىگردانند . 7 - روزى عمر گذشت به ساختمانى كه با سنگ و گچ مىساختند و گفت : اين بنا مال كيست ؟ گفتند : مال حاكمى از حكام تو در بحرين است ، پس مال او را مصادره كرد و مىگفت : براى من بر هرخيانتكارى دو امين است آب و گل . 8 - عمر به سوى ابى عبيده فرستاد كه اگر خالد خودش را تكذيب كرد پس او فرماندار است بر آنچه كه بر او بوده و اگر تكذيب نكرد پس او معزول است . و بايد