تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
گفتم : امّت تو چهار عيب از تو گرفته است . گفت : سر شلاقش را زير چانه‌اش گذارد و ته آن را بر رانش ، سپس گفت : بيار . گفتم : يادآور شدند كه تو عمره را حرام كردى در ماه‌هاى حج و حال آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ابو بكر اين كار را نكردند و آن حلال بود . عمر گفت : آن حلال است اگر ايشان عمره مىكردند در ماه‌هاى حج مىديدند آن را كه كافى از حجشان است ، پس اين مقدار و اندازه مقدار سال آن خواهد بود . پس ايّام حجشان مىگذرد و آن ارزشى است از ارزشهاى خدا كه درست رفتم . و مىگويند : حرام كردى متعه زنان را و آن رخصتى از خدا بود كه ما از آن بهرمند مىشديم به مشتى گندم يا خرما و بعد از سه‌بار از هم جدا مىشديم . عمر گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را حلال كرد در زمان تنگدستى ، پس از آن مردم برگشتند به توانگرى ، و اكنون كسى را نمىشناسم كه بخواهد به مشتى گندم يا خرما ازدواج كند و بعد از سه روز هم به طلاق جدا شود ؟ گويد : گفتم و تو آزاد ساختى كنيز را به زائيدن كه اگر بچه‌اش را زائيد آزاد است بدون آزادكردن آقايش ، گفت : ملحق كردم حرمتى را به حرمتى و نخواستم ؛ مگر خير و صلاح را و استغفار مىكنم . گفتم : و شكايت مىكنند از خشونت‌كردن با رعيّت و تازيانه . گفت : پس بلند كرد شلاقش را ، پس از آن دست كشيد بر آن از سر تا آخرش ، پس از آن گفت : من همراه محمّد بودم ، - همرديف آن حضرت در جنگ قرقرة الكدر - قسم به خدا كه من مىچرانيدم تا سير مىكردم و آب مىدادم تا سيراب مىكردم و منع كردم شترانى را كه به چپ و راست مىرفتند و از راه ميانه و مستقيم نمىرفتند و من دفاع مىكنم از مقام خودم و راه خود را مىروم و منضم مىكردم آن را كه از مقصد منحرف مىشد و ملحق مىكردم و مىرسانيدم مركبهايى را كه بد راه مىرفتند و بسيار زجر مىكردم و كمتر مىزدم و عصا را مىكشيدم و با دست دفع مىكردم ، اگر اينها نبود هرآينه پوزش مىطلبيدم و عذرخواهى مىكردم . گويد : پس اين مطلب به گوش معاويه رسيد ، گفت : به خدا قسم كه او عالم به رعيّتشان