تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
پس به شيوهء جاهليّت مرده است . « 1 »

64 - تجسّس خليفه دربارهء بدگويى

سعيد بن منصور و ابن منذر از حسن نقل كرده‌اند : مردى نزد عمر بن خطاب آمد و گفت : فلانى درست نمىشود ، عمر بر او داخل شد گفت : من بوى شراب به مشامم مىرسد اى فلانى ! تو به اين كار مشغولى ؟ مرد گفت : اى پسر خطاب و تو به اين كارى ؟ آيا خدا تو را نهى نكرد كه تجسّس و تفتيش نكنى ؟ عمر اشتباهش را فهميد . پس او را واگذارد و راهى شد . امينى گويد : آيا مىبينى چگونه خليفه بر تهمت بدون شاهدى ترتيب اثر مىدهد ؟ و بدون آنكه خبرچين را از آنچه كه مرتكب شده منع كند ، از بدگويى دربارهء برادر مسلمانش و بهتان و اشاعه كار زشت در بين كسانى كه ايمان آورده‌اند يا غيبت‌كردن مرد مسلمانى ، پس دربارهء اين موضوع يعنى منع تجسّس در نص صريح قرآن حكيم ، در جاى ديگرى صحبت مىشود . لكن او به شتاب ممانعت نكرد به سبب اينكه آن مرد نظر او را به سوى حكم شرعى متوجّه نموده بود .

65 - [ عمر بن خطاب به پسرش عبد اللّه گفت : ]

از عمرو بن ميمون نقل شده است : عمر بن خطاب به پسرش عبد اللّه گفت : برو نزد عايشه امّ المؤمنين و بگو عمر به تو سلام مىرساند و نگو امير المؤمنين ، چون‌كه من امروز براى مؤمنين امير نيستم ، و بگو عمر بن خطاب اجازه مىخواهد كه با دو صاحب و رفيقش دفن شود . عبد اللّه بن عمر رفت و سلام كرد و اجازه خواست . آنگاه بر عايشه داخل شد و ديد كه نشسته و گريه مىكند . گفت : عمر به تو سلام مىرساند و اجازه مىخواهد كه با دو رفيقش دفن شود . گفت : من آن را براى خودم مىخواستم ، ولى امروز او را بر خودم
هامش
( 1 ) . سنن ، بيهقى : 2 / 156 .