امينى گويد : من مجادله نمىكنم با خليفه در شناخت خودبينى پسرش و آن خصلتى است كه قائم به شخص است . و بحث هم نمىكنم در اجتهاد او در تعزير فرزندش و بحث نمىكنم دربارهء اينكه امكان راههاى عقلى غير از تعزير و زدن به تازيانه براى منع كردن فرزندش از عجب و خودبينى وجود داشت ، بلكه از دو حافظ حديث سؤال مىكنم كه چگونه جايز و روا شده بر ايشان كه چنين قصّهاى را از مناقب خليفه و از شواهد روش خوب او شمردهاند ! « 1 »
و لطيفتر از اين حكايت ، قصّه جارود ، بزرگ ربيعه است و ابن جوزى نقل كرده است : عمر نشسته بود در حالى كه تازيانه هم به دستش بود و مردم در اطرافش نشسته بودند كه جارود عامرى آمد . مردى گفت : اين بزرگ قبيله ربيعه است . عمر و اطرافيانش و جارود شنيدند . چون نزديك عمر رسيد او را با تازيانهاش زد . گفت : چه باعث شد كه مرا تازيانه زدى اى امير المؤمنين ! گفت : چهچيز براى من و تو بهتر است ؟ ! شنيدم كه گفتند :
اين بزرگ قبيله ، ربيعه است ؟ گفت : و من هم شنيدم ، كه چه ؟ گفت : ترسيدم كه تو با مردم آميزش كنى و بگويند اين امير است و در عبارت ديگر ، ترسيدم كه در دلت از آن چيزى وارد شود . دوست داشتم كه نفست را سركوب كنم . « 2 »
و ابن سعد از سعيد نقل كرده است : معاويه بر عمر بن خطاب وارد شد و بر دوش او حلّه سبزى بود . صحابه بر او نگاه كردند . چون عمر اين را ديد برخاست - و همراه او تازيانهاش بود - و شروع كرد به زدن معاويه ، و معاويه مىگفت : اللّه اللّه اى امير المؤمنين ! براى چه ؟ براى چه ؟ و او سخنى نمىگفت ، تا برگشت و در جايش نشست . به عمر گفتند :
براى چه اين جوان را زدى ، و حال آنكه در فاميل تو مانند او نيست . گفت : من جز خوبى از او نديدم و از او جز خير به من نرسيد ، لكن من آن را ديدم و با دستش به حلّه سبز اشاره كرد ، خواستم آنچه كه به خود باليده و به آن تكبّر نموده است ، از نظرش پست
هامش
( 1 ) . تاريخ الخلفاء : 96 .
( 2 ) . سيرهء عمر ، ابن جوزى 178 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 3 / 112 ؛ كنز العمال : 2 / 167 .