تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
و در روايت دوم ندانست كه حبّ صاحب مال حكم شرعى را ثابت نمىكند و امام عليه السّلام او را متنبه نمود به اينكه مبادا جزيه باشد . همين‌طور خليفه در عملش پيشى گرفت تا آنكه قومى بعد از او آمدند و او را اوّل كسى قرار دادند كه از اسب زكات گرفت و بر عمل او اعتماد كردند . ميان آنها و كسانى كه از سنّت پيامبر پيروى كردند در عدم تعلّق گرفتن زكات به اسب ، نزاع و زد و خورد واقع شد .

48 - رأى خليفه درباره شب قدر

از عكرمه نقل شده است : ابن عبّاس گفت : عمر بن خطاب اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را خواست و از شب قدر پرسيد . آنها اتفاق كردند كه در ده شب آخر ماه رمضان است من به عمر گفتم : من مىدانم و به درستى كه من گمان دارم كه چه شبى مىباشد . گفت : و آنچه شبى است ؟ گفتم : شب هفتم كه گذشته باشد يا شب هفتم كه از ده شب آخر باقى مانده باشد . گفت : و از كجا دانستى ؟ گفتم : خدا آسمان را هفت خلق كرده و زمين را هم هفت و روزها را هم هفت و اينكه روزگار به هفت دور مىزند و انسان را آفريد . پس مىخورد و بر هفت عضو سجده مىكند و طواف هم هفت مرتبه است و كوه‌ها هم هفت است . عمر گفت : هرآينه تو امرى را فهميدى و درك كردى كه ما نكرديم . از ابن عبّاس روايت شده كه گويد : من پيش عمر بودم و اصحاب او نيز حضور داشتند . از ايشان پرسيد : آيا شما ديديد سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را دربارهء شب قدر شنيديد كه فرمود : آن را در شب طاق ، ده شب آخر طلب كنيد . چه شبى مىبينيد آن را ؟ بعضى گفتند : شب بيست و يكم و برخى گفتند : بيست و سوم و بعضى بيست و پنجم و برخى هم شب بيست و هفتم گفتند و من ساكت بودم . پس گفت : چرا تو حرف نمىزنى ؟ گفتم : تو به من فرمان دادى كه سخن نگويم تا آنها تكلّم كنند . گفت : من پى تو نفرستادم ، مگر آنكه سخن بگويى . گفتم : من شنيدم كه خدا هفت را ياد مىكرد . ياد نمود هفت آسمان و از زمين هم مانند آن هفت زمين ، و انسان را از هفت چيز آفريد و از زمين هفت چيز رويانيد . عمر گفت : به من خبر داد چيزى را كه