تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
مىدانستم . امّا اين قول تو را كه از زمين هفت چيز رويانيد ، نفهميدم ! گفت : خداوند عزّ و جلّ فرمود :
ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَيْتُوناً وَ نَخْلًا وَ حَدائِقَ غُلْباً وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا
« 1 » ما شكافتيم زمين را شكافتنى ، پس رويانيديم در آن گندم و انگور و نوعى خرما و زيتون و خرما و باغ‌هاى پر درخت و ميوه و چراگاه را . باغ‌هاى پر درخت آن ، چهار ديوارى از خرما و درخت ميوه و چراگاه است . گويد : پس ( آب ) آن است كه از زمين رويد از آنچه كه چهارپايان و گوسفند و گاو و شتر مىخورند ، « 2 » و مردم آن را نمىخورند . گويد : عمر به اصحابش گفت : آيا شما ناتوانيد كه بگوييد چنانچه اين جوانى كه شئون سرش جمع نشده گفت ؟ ! سپس خطاب به جوان گفت : به خدا قسم كه من سخن تو را قبول مىكنم . « 3 » آرى ، به تحقيق كه خليفه نيز عاجز و ناتوان است از شناخت آنچه كه جوانى گفت كه شئون سرش جمع نشده و ( اب ) همان است كه خليفه را خسته كرد و علم آن را تكلّف دانست . و در حديث سابق گذشت و من نمىدانم آن جوان چه گفت و براى چه خليفه قول او را پسنديد .

49 - خليفه با تازيانه بدون جهت مىزند

ابن عساكر از عكرمه بن خالد نقل كرده كه گفت : يكى از پسران عمر بن خطاب بر او داخل شد در حالى كه خود را به صورت مردها درآورده و لباس خوبى پوشيده بود . عمر او را تازيانه زد تا به گريه درآمد . حفصه به او گفت : براى چه او را زدى ؟ گفت : ديدم كه به خود مغرور شده بود ، دوست داشتم كه او را در پيش خودش كوچك كنم .
هامش
( 1 ) . عبس 80 / 32 - 26 . ( 2 ) . خداى سبحان آن را در قرآن در ذيل آيه« مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ » *بيان كرده است . ( 3 ) . مسند ، عمر 87 ؛ مستدرك ، حاكم : 1 / 438 آن را صحيح دانسته ؛ سنن ، بيهقى : 4 / 313 ؛ تفسير ، ابن كثير : 4 / 533 ؛ الدرّ المنثور : 6 / 374 ؛ فتح البارى : 4 / 211 .