به او گفتند : اى تمليخا ! مىخواهى ما را آزمايش جهانيان كنى ؟ گفت : پس قصد شما چيست ؟ گفتند : دستت را بلند كن و ما هم دستهاى خود را بلند مىكنيم ؛ پس دستهايشان را بلند كرده و گفتند : بار خدايا ! به حقّ آنچه كه به ما نشان دادى از عجايب و شگفتىها در نفسهاى ما كه جان ما را قبض كن و كسى را بر حال ما آگاه نكن .
خدا امر كرد فرشتهء مرگ را كه ارواح ايشان را قبض نمود و خدا در غار را محو و نابود نمود و آمدند دو پادشاه هفت روز اطراف كهف مىگشتند و براى آن نه درى و نه روزنهاى و نه سلطهاى پيدا نكردند . يقين كردند در اين موقع كه آن به لطف خداى بخشنده بوده است ، و اينكه احوال ايشان عبرتى بود كه خدا آن را نشان داده است .
پادشاه مسلمان گفت : آنها بر دين من مردهاند و من مسجدى در اين غار بنا مىكنم . و نصرانى گفت : بلكه آنها بر دين ما از دنيا رفتهاند . من ديرى در غار مىسازم و باهم نزاع كردند و پادشاه مسلمان پيروز شد و بر در غار مسجدى بنا كرد و اين قول خداى تعالى است :
قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً
« 1 » « گفتند : كسانى كه پيروز شدند بر امرشان هرآينه مسجدى بر ايشان بنا مىكنيم » و اين است اى يهودى آنچه كه از سرگذشت و قصه ايشان بود .
آنگاه على عليه السّلام به يهودى فرمود : من تو را به خدا قسم مىدهم اى يهودى ! آيا اين موافق بود با آنچه كه در تورات شماست ؟ يهود گفت : آرى ، نه يك حرف زياد و نه يك حرف كم ، اى ابو الحسن ! مرا يهودى نخوان كه من شهادت مىدهم به اينكه خدايى جز خدا نيست . و اينكه محمّد بنده و فرستادهء او است و تو اعلم اين امّت هستى .
امينى گويد : اين است سيره و روش اعلم امّت و در موقع امتحان ، آدمى گرامى يا خوار مىشود . « 2 »
هامش
( 1 ) . كهف 18 / 21 .
( 2 ) . ر ك : العرائس ، ابو اسحاق ثعلبى ( م 437 - 427 ) : 239 - 232 .