نموده و اين هم اثر عمل اوست . عمر از چند زن سؤال كرد ، به او گفتند : آرى ، به بدن و لباس اين زن اثر منى و شهوت است . عمر تصميم گرفت كه آن جوان را شكنجه كند و آن جوان شروع كرد به كمكخواهى و دادرسىكردن و مىگفت : اى امير مؤمنان ! دربارهء كار من تحقيق كن كه قسم به خدا من هرگز كار زشتى نكرده و خيال آن هم ننمودهام و اين زن با من مراوده مىكرد و اصرار مىنمود كه من به او تجاوز كنم و من خوددارى مىكردم .
عمر به حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت : اى ابو الحسن ! چه مىبينى دربارهء كار اين دو ؟
حضرت نگاهى كرد به آنچه بر لباس زن بود ، سپس آب داغى خواستند و بر لباس زن ريختند ، آن سفيدى بسته شد و آن را گرفت و بو كرد و چشيد و مزه تخممرغ مىداد و زن را تهديد كرد تا به حيلهء خود اعتراف كرد . « 1 »
28 - خدا مرا بعد از علىّ بن ابى طالب باقى نگذارد
از حنش بن معتمر نقل شده است : دو مرد نزد زنى از قريش آمدند و صد دينار پيش او امانت گذاردند و گفتند : به يكى از ما دو نفر بدون ديگرى نده ، تا باهم مجتمع باشيم .
پس يك سال باهم ماندند . آنگاه يكى از آندو پيش آن زن آمد و گفت : رفيق من مرده ، آن صد دينار را بده . آن زن از دادن خوددارى كرد . آن مرد بر آن زن سخت گرفت و به واسطهء فاميل او از آن زن مطالبه مىكرد . تا آنكه آن مال را به او داد . سپس يك سال ديگر آن زن درنگ كرد . آن مرد ديگرى آمد و گفت : دينارها را به من بده . گفت : رفيق تو آمد و خيال كرد كه تو مردهاى ، من آن را به او دادم . نزاع آنها به عمر رسيد . خواست كه بر آنها داورى كند و به آن زن گفت : از نظر من تو ضامن اين پول هستى . گفت : تو را به خدا قسم كه ميان ما قضاوت نكنى ما را خدمت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بفرست ، او بين ما داورى كند . خدمت على فرستاد و دانست كه آنها به زن حيله كردهاند . فرمود : آيا شما نگفتيد كه پول را به يكى از ما بدون ديگرى نده ؟ گفتند : بلى . فرمود : مال تو پيش ماست ، برو و رفيقت را بياور تا مالت را به شما بدهيم . اين قضاوت به گوش عمر رسيد ، گفت :
هامش
( 1 ) . الطرق الحكميه ، ابن قيم 47 .