تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
موافق رأى من بود ، متابعت مىكنيم و اگر موافق نبود بر تو باكى در آن نيست . زيد از گفتن امتناع كرد ، عمر در حال خشم بيرون رفت و گفت : من پيش تو آمدم و گمان مىكردم تو نياز مرا بر طرف مىكنى . سپس بار ديگر آمد در ساعتى كه دفعه اوّل آمده بود . مرتّب مزاحم او شد ؛ تا آنكه گفت : من به زودى دربارهء ارث جدّ برايت مىنويسم . پس در قطعه‌اى از تخته جهاز شتر نوشت و مثلى زد براى او كه ( جدّ ) مثلش مثل درختى است كه بر يك ساقه مىرويد ، شاخه‌اى از آن بيرون مىآيد ، آنگاه در اين شاخه شاخه‌اى ديگر سبز مىشود . ساقه سيراب مىكند شاخه را ، پس اگر شاخهء اوّل بريده شود آب به شاخهء دوم برمىگردد ، و اگر دومى جدا شود ، آب به اوّلى برمىگردد . با اين مدرك آمد و خطبه‌اى براى مردم خواند . سپس آن نوشته را براى مردم خواند و گفت : زيد بن ثابت دربارهء جدّ سخنى گفت كه من آن را امضا كردم . « 1 » گويد : و اوّلين پدربزرگى كه خواست تمام مال پسرش را بگيرد و به برادران چيزى ندهد و آن مال را تقسيم عمر بود . و بيهقى از عبيده نقل كرده است : من از عمر دربارهء ارث جدّ صد داستان حفظ كرده‌ام كه باهم در بعضى موارد تناقض دارند . « 2 » و از عبيده روايت شده است كه من از عمر صد داستان دربارهء جدّ به خاطر سپرده‌ام . و دربارهء تمام آن به حق قضاوت كردم ، اگر تا تابستان - ان شاء اللّه - زنده ماندم ، دربارهء آن به قضيه‌اى كه در آن قضاوت او درپى آن باشد ، قضاوت خواهم كرد . و بيهقى در سنن از طارق بن شهاب نقل كرده است : عمر بن خطاب استخوان‌هاى شانه‌اى گرفت و اصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله را جمع كرد كه دربارهء جد بنويسند و ايشان مىديدند كه عمر ، جدّ را همانند پدر مىداند . مارى بر او بيرون آمد ، مردم پراكنده شدند . عمر گفت : اگر خدا مىخواست كه آن بگذرد و مقرّر گردد ، هرآينه مقرّر مىكرد . ابن ابى الحديد گويد : عمر بسيار فتوا مىداد ، سپس آن را باطل مىكرد و خلاف آن
هامش
( 1 ) . سنن ، بيهقى : 6 / 247 . ( 2 ) . سنن الكبرى : 6 / 245 .