داده است و اگر قرار ندهم ، رسول خدا كه از من بهتر بوده ، قرار نداده است . عبد اللّه مىگويد : از كلامش فهميديم كه او جانشين قرار نخواهد داد . « 1 »
9 - مالك از خطبهء عمر به سند خود چنين آورده است : اى مردم ، من از جانب خودم چيزى را كه از آن آگاهى نداريد ، به شما اعلام نمىكنم و بر كار شما حرص نمىورزم ، بلكه ابو بكر كه اكنون درگذشته است ، خلافت را به من واگذار كرد و خدا نيز به او الهام فرموده بود ، و من امانتم را به كسى كه شايستگى آن را ندارد ، نمىسپرم ، ليكن آن را در كسى قرار مىدهم كه علاقهمند به عظمت مسلمانان است ؛ چنين فردى براى چنين مقام شايستهتر است . « 2 »
چقدر فرق است ميان اين خطبه و آن احاديث دروغين كه در باب نص خلافت خلفا ذكر كردهاند . چنان كه در اين خطبه مىبينيم ، عمر خلافتش را از ناحيهء ابو بكر مىداند ، نه وحى از جانب خدا بر پيغمبر بزرگوار كه جبرئيل آن را به حضرتش رسانده و او نيز در ملأ عام به وسيلهء بلال اعلام فرموده باشد ، چنان كه در روايات گذشته آمده بوده است .
10 - طبرى آورده است كه وقتى عمر بن خطاب مجروح شد ، به او گفتند : اى امير مؤمنان ، چرا كسى را خليفه و جانشين خود قرار نمىدهى ؟ او در جواب گفت : چه كسى را جانشين قرار بدهم ؟ اگر ابو عبيدهء جراح زنده بود ، او را جانشين خود قرار مىدادم ، و اگر خدايم از من مىپرسيد كه چرا او را خليفه قرار دادى ، مىگفتم : از پيامبرت شنيدم كه مىگفت : او امين امت است .
همچنين اگر سالم غلام ابو حذيفه زنده بود ، او را جانشين قرار مىدادم ، و اگر خدايم از من مىپرسيد كه چرا او را خليفهء خود قرار دادى ، مىگفتم : از پيامبرت شنيدهام كه مىگفت : سالم علاقهء شديد نسبت به خدا دارد .
مردى به او گفت : در اينباره ترا به عبد اللّه بن عمر راهنمايى مىكنم . عمر گفت : خدا
هامش
( 1 ) . بخارى و مسلم با همين لفظ و ابو داود و ترمذى مختصرتر آن را آوردهاند . نيز ر ك : مسند احمد : 1 / 43 ، 46 ؛ سنن بيهقى : 8 / 148 ؛ تيسير الوصول : 2 / 49 ؛ تاريخ ابن كثير : 5 / 250 .
( 2 ) . تيسير الوصول : 2 / 48 .