اى كاش كسى مىفهميد كه اگر جبرئيل آيه را چنان كه در روايت آمده ، تفسير كرده است و پيامبر اكرم آن را اخذ فرموده و به خاطر كثرت نيازمندى امت اسلامى ، مبادرت به تبليغ آن نموده است ، پس چگونه اين حقيقت بر همهء مسلمانان مخصوصا امير المؤمنين و ابو بكر و ابن عباس داناى امت و عايشه مخفى مانده و كسى هنگام مناظره در امر خلافت به آن احتجاج و استدلال ننموده است ؟
اصلا بايد ديد كه مرجع در تعيين خليفه چيست ، نص است يا اجماع امت اسلامى ؟
تنها شيعه به نص در امر خلافت معتقد است ، اما كسانى كه اين روايت را ساختهاند ، براى نص در امر خلافت ارزشى قائل نيستند و ادعا ندارند كه در كتاب خدا و يا سنت نبوى در اين باره نصى وجود داشته باشد ، و اين عمر بن خطاب است كه مىگويد : اگر من كسى را خليفه قرار ندادهام ، در اين كار تكرو نيستم ، زيرا كسى كه از من بهتر و بالاتر بوده نيز چنين كرده و كسى را جانشين خود قرار نداده است .
اگر مطلب چنان است كه نظّام مفسر اين آيه پنداشته ، پس حال كسانى كه از بيعت تخلف نمودهاند ، چگونه خواهد بود ؟ آيا آنان محكوم به عدالتند ، چنان كه اهل سنت دربارهء همهء صحابه قائلند ؟ يا آنكه قاتلان عثمان از اين حكم مستثنى هستند ، چنان كه ابن حزم مىگويد ؟ و آيا اين حكم دربارهء آنها اجرا مىشود ؟ در صورتى كه ميان آنها افرادى وجود دارند كه قرآن به عصمتشان ناطق است و در ميان آنها نيز بزرگان صحابه هستند ، و يا آنكه بگوييم : آنان در برابر اين نص آشكار ، مجتهدند و به مقتضاى اجتهادشان آن را تأويل مىكنند و اين مطلب در ميان صحابه نظير فراوانى دارد .
همهء اين مطالب ، با چشمپوشى از نواقص و عيوبى است كه در برخى از رجال سند اين حديث و در پيشاپيش همهء آنها نظّام وجود دارد كه ابن قتيبه دربارهء او گفته است : او يكى از پليدان مشهور به فسق است و ذهبى دربارهاش گفته است كه او متهم به زندقه و كفر است . « 1 » بعد از نظام نيز شاگردش جاحظ قرار دارد كه شرح حالش در سلسلهء دروغگويان و حديث سازان گذشت « 2 » و بعد از آنها ديگران قرار دارند كه مانند ايشان
هامش
( 1 ) . لسان الميزان : 1 / 67 .
( 2 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 5 / 248 .