تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
ملازم دير گرديد . وى در اين هنگام اشعارى دربارهء او مىسرود و يكى از اشعارى كه براى او ساخته ، در حالى كه پسرك اوقات خود را به خدمت در دير مىگذرانيد ، به اين مطلع است :
يا حمة قد علت غصنا من البان * كأنّ اطرافها اطراف ريحان
آنگاه راهبان تماس زياد سعد را با پسرك به ديدهء انكار نگريستند و او را از ارتباط با سعد منع كردند و ديگر نگذاشتند او سعد را به خود راه دهد و او را به اخراج از دير تهديد كردند . پسرك به خواستهء آنها پاسخ مثبت داد و سعد را از خود راند . وقتى سعد ديد او را به خود راه نمىدهند ، بر او گران آمد و نزد راهبان رفت و با مهربانى با آنان سخن گفت ، ولى پاسخ موافق به او ندادند و گفتند رابطه تو با او ، بر ما ننگ‌وعار آيد و از سلطان بيمناكيم . از آن پس هروقت او سوى دير مىآمد ، در دير را به روى او مىبستند و پسر را اجازه نمىدادند كه با او سخن گويد . ازاين‌رو ، اندوهش بالا گرفت و آتش عشقش فزونى يافت ، تا كارش به جنون كشيده شد و لباسهايش را پاره‌پاره كرد و به خانه‌اش بازگشت و هرچه در خانه داشت ، آتش زد و بيابان دير را ملازم گرديد و آشفته و سرگردان شعر مىساخت و گريه مىكرد . ابو بكر صنوبرى گويد : آنگاه روزى من و معوج ، از بوستانى كه شب را در آنجا گذرانده بوديم و مىگذشتيم ، او را ديديم كه در سايهء ديوار دير ، برهنه نشسته ، موهايش بلند شده و خلقتش دگرگون گرديده بود . سلامش كرديم و او را نسبت به راهى كه در پيش گرفته بود ، ملامت و توبيخ كرديم . گفت : مرا به حال خود بگذاريد ، آيا شما اين پرنده را بر فراز ساختمان بلند دير مىبينيد ؟ و با دستش اشاره به پرنده‌اى كه آنجا بود كرد ، گفتيم : بلى ، گفت : به جان شما سوگند ، اى برادرانم من از اول صبح تا به حال اين پرنده را سوگند مىدهم كه پايين آيد تا من نامه‌ام را براى عيسى به وسيلهء او بفرستم ، سپس روى به من كرد و گفت : اى صنوبرى ! كاغذ با خودت آورده‌اى ؟ گفتم : بلى ، گفت : بنويس : - سوگند به دينت اى كبوتر دير زكى و سوگند به انجيل و صليب كه نزد تو محترم است .