- بايست و سلام مرا بردار و به ماهى كه بر شاخسار خرم است ، برسان .
- گروه راهبان ، او را از من دور داشتند و دل من از عشق او قرار ندارد .
- او پشمينه در بر ، ميان آنها مىدرخشد ، و چون ماهى در پشت ابرها پنهان است .
- آنها گفتند رفتوآمد سعد ما را به ترديد انداخت ، نه سوگند به خدا ، من مشكوك نيستم .
- او را بگو كه سعد بينوا از آتش عشق تو بيش از شرارههاى آتش مىسوزد .
- با او به نگاهى از دور ارتباط برقرار كن اگر از نزديك ترا مانع شوند .
- و اگر من از اين دنيا رفتم ، اطراف قبرم بنويسيد : اينجا قبر كسى است كه از هجر دوست مرد .
- در كار عشق ، يك رقيب ، زندگى را راكد كند تا چه رسد كه هزارها رقيب باشد .
آنگاه سعد ما را ترك گفت و سوى دير روان شد . در به رويش بسته بود . از نزد او بازگشتيم ، ولى او تا مدتى كار خود را تكرار مىكرد تا روزى در كنار دير مردهء او را يافتند .
در آنوقت ، حاكم شهر عباس بن كيغلغ بود . حاكم و مردم « رها » به جريان امر واقف شدند . مردم گفتند : كسى جز راهبان او را نكشته است . حاكم گفت : بناچار بايد گردن پسر را بزنيم و او را به آتش بسوزانيم و همهء ديرنشينان را با تازيانه شكنجه دهيم و در اين امر پافشارى شد . مسيحيان خود و ديرشان را با پرداخت صدهزار درهم غرامت ، آزاد كردند . « 1 »
هامش
( 1 ) . خلاصهء داستان در تزيين الاسواق 170 آمده است .