تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠

حكايت

شاعر ما ابو بكر احمد بن محمد صنوبرى روايت كرده گويد : در رها « 1 » كتابفروشىاى به نام سعد بود كه در مغازه‌اش محفل ادبا را تشكيل مىداد ؛ او خود مردى اديب و خوش‌قريحه بود و اشعارى لطيف مىسرود و هيچگاه من و دوستانم ، ابو بكر معوج شامى شاعر و ديگر شعراى شام و ديار مصر ، حاضر نبوديم مغازه‌اش را ترك گوييم . بازرگانى مسيحى از بزرگ‌ترين بازرگانان رها فرزندى به نام عيسى داشت كه از زيباروىترين ، و خوش‌قامت‌ترين ، نازك‌طبع‌ترين و شيرين‌ترين مردم بود . او نيز با ما مىنشست و اشعار ما را ضبط مىكرد و ما همه او را دوست مىداشتيم و در دل خود نسبت به او تمايلى احساس مىكرديم . او در كار نويسندگى هنوز كودكى بيش نبود كه سعد ورّاق به عشق شديد او مبتلا شد ، و اشعارى دربارهء او سرود كه يكى از آنها اين است : « 2 » - قلبم را دوات و خونم را مركب بگير و استخوانم را به جاى قلم بتراش . - به جاى لوح از چهره‌ام استفاده كن و آن را با دستت پاك كن تا بيمارىام علاج يابد . خبر تعلق‌خاطر سعد وراق به عشق پسرك ترسا در همه‌جاى شهر شايع گرديد . چون پسرك قدرى بزرگ‌تر شد و كارش در دوستى و هم‌صحبتى بالا گرفت ، تمايل به انزوا و رهبانيت پيدا كرد . در اين‌باره با پدر و مادر خود سخن گفت و با اصرار و التماس تقاضاى ديرنشينى كرد تا به اجابت مقرون شد و او را كه به نهايت زيبايى رسيده بود ، به دير زكى در اطراف رقه « 3 » آوردند ، آنگاه در آن اقامتگاهى براى او خريدارى كردند و در مقابل ، مقاديرى مال به سرپرست دير دادند . پس آنجا اقامت گزيد و آنگاه بود كه دنياىفراخ بر سعد وراق تنگ شد ، مغازه‌اش را بست و تعطيل كرد ، دوستان را ترك گفت و با پسر
هامش
( 1 ) . رها به ضم راء ، شهرى است واقع در بين موصل و شام كه شخصى به نام رهاء بن بلندى آن را بنا نموده و به نامش ناميده شده است . ( 2 ) . سعد اين شعر را وقتى سرود كه پسرك ترسا در مغازه پهلويش نشسته بود . ( 3 ) . رقه زمين گستردهء كنار وادى را گويند كه به گاه مدّ آب آن را فراگيرد و گمان مىرود كه رقه ، شهرى در كنار فرات باشد .