ابراهيم صغير دانشمندى عابد و زاهد بود و او همراه ابو السرايا نبوده است و من از هيچ فرد شيعى كلمهاى كه اشاره به او باشد و دلالت بر دشمنى با او كند ، نه در كتب انساب و نه در فهرست رجال ، پيدا نكردم . علامه سيد محسن امين عاملى در اعيان الشيعة :
5 / 474 - 482 هردو ابراهيم را از بزرگان شيعه شمرده و به شرح حالشان پرداخته است .
بنابراين ، دشمنى با آنها را به شيعه نسبت دادن ، تهمت و دروغى آشكار بيش نيست .
اما جعفر بن موسى كاظم عليه السّلام . من در تأليفات شيعه نديدهام كسى را كه دربارهء او گسترده سخن راند و هيچگونه نقدى هم دربارهء او كه نشانهء دشمنى شيعه نسبت به او باشد ، نخواندهام ، و نيز در جايى نديدهام كه شيعه او را به لقب كذاب بخواند .
كاش تهمتزننده ما را به گويندهاش راهنمايى مىكرد ، يا از كتابى كه اين مطلب را در آن ديده ، نشانى مىداد ، در حالى كه شيعه او را به لقب خوارى و اولادش را خواريّين يا شجريّين مىخواند . « 1 »
كاش من مىدانستم اين مطلب را كه جعفر از بزرگان اولياء اللّه بوده و ابو يزيد بسطامى از او كسب فيض كرده ، از چه كسى گرفته است .
چيزى كه در كتب تراجم و شرح احوال رجال موجود است ، تنها اين مطلب است كه بايزيد بسطامى ، طيفور بن عيسى بن آدم ( م 261 ) نزد امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام تلمذ كرده است و اين خود اشتباهى از نويسندگان شرح احوال است ، زيرا امام صادق عليه السّلام در سال 148 هجرى وفات كرده ، و بايزيد در سال 261 يا 264 هجرى در گذشته است و او را از سالخوردگان ياد نكردهاند و شايد مقصود بايزيد بسطامى بزرگ طيفور بن عيسى بن شروسان زاهد باشد . « 2 » بنابراين ، آن مرد در نسبت دروغى كه داده خبط بزرگى هم مرتكب شده است .
اما دربارهء حسن بن حسن مثنى . او كسى است كه با عموى مطهرش امام حسين عليه السّلام به كربلا آمد و در ميدان كارزار جهاد كرد و به مصيبت گرفتار شد و بدنش پر از زخم و جراحت گرديد و چون خواستند سر او را از تن برگيرند در او رمقى يافتند و دايىاش
هامش
( 1 ) . عمدة الطالب 208 .
( 2 ) . رك : معجم البلدان : 2 / 180 .